X
تبلیغات
www.soc.blogfa.com - درآمدی بر مکاتب و نظریه های مردم شناسی

www.soc.blogfa.com

در حاشیه جامعه شناسی

درآمدی بر مکاتب و نظریه های مردم شناسی

 از ابتدای تاریخ تاکنون شناخت انسان وجلوه های گوناگون زندگی او همواره ذهن اندیشمندان و فیلسوفان  را به خود معطوف داشته است .از این رو دیدگاه ها و نظرات گوناگونی در این زمینه از دوران باستان تاکنون ارایه گردیده است.    

                     

شناخت: انسان مانند هر جزء دیگرهستی وابسته  به سایر اجزا است و با آنها ارتباط دایم دارد .انسان و طبیعت یگانگی و تجانس دارند و همواره متقابلاً در یکدیگر نفوذ میکنند .در جریان زندگی هر فرد روابط پیچیده فراوانی میان او و محیط بر قرار میشود .این روابط که فرد را به طبیعت و افراد دیگر پیوند میدهند چون در اورگانیسم (بدن) انعکاس یابند ذهن (mind)نام میگیرند . اورگانیسم انسان در آغاز کار تجهیزاتی ساده(که بعضا شبه غریزه خوانده میشوند) دارد  و تنها قادر به فعالیت های ساده از پیش تعیین شده است .این گونه افعال تکرار ساده عاداتی است که انسان در طی تکامل خود به تدریج فرا گرفته است و با آنکه نسبت به تغییرات زندگانی فرد ثابت و یکسان است در اثر برخورد با محیط کما بیش دگرگونی می پذیرند . به طور کلی اورگانیسم در جریان کار و تجربه، با محیط برخورد میکند.پس انگیزشهای محیطی(اشیا) در اورگانیسم تاثیر می گذارند و فعالیت های خود به خودی ساده را بر می انگیزند .اگر این تحریک ها چنان باشند که باعث تغییر یا توقف یا قطع فعالیت از پیش تعیین شده شوند اورگانیسم ناگزیربه فعالیت   

های جدیدی که به آگاهی یا شناخت می انجامند تن می دهد.                                                   

شناخت ناشی از برخوردانسان و محیط است پس شناخت هر کس به میزان تجربه و برخورد او با محیط در زندگی بستگی دارد.به این مرحله شناخت فردی اطلاق می شودکه در این مرحله انسانها مبتنی بر تجربه فردی از محیط درک کلی پیدا میکنند .ملاک و سنجش شناخت، حقیقت است یعنی شناخت ما وقتی است که با واقعیت مطابقت داده شود .اما چون انسان و محیط هر دو در حال تغییر و دگرگونی هستند پس شناخت نیز در حال تغییر است و حقیقت نیز دگرگونی دارد .

 

انواع شناخت: 1- معرفت عامیانه:اولین مرحله درتفکر بشر و فرایند رشد ،گذر از وادی معرفت عامیانه است که هر فردی به حکم انسان بودن ناگزیر از آن خواهد گذشت .ملاک دوستی در معرفت عامیانه  قبول

عامه و توافق اجتماعی است .در این مرحله انسان به هیچ امری شک نمیکند بلکه هر گونه سوالی را نیز غیر منتظره و هراس انگیز می داند.

2- معرفت علمی: هر انسان به تفکرات عامیانه شک کند و نگران حقیقت های کشف ناشده باشد به تدریج از این مرحله فراتر رفته و به فکر دست یابی به فنونی است که بتواند با آنها قضایای عادتی را محک زند.در این مرحله معرفت علمی شکل گرفته است .ملاک در این مرحله تجربه و رجوع به واقعیت است .آنچه سبب تفاوت در انواع معرفت می شود تنها ناشی از درجه روایی و اعتبار است نه در تجربی بودن یانبودن فرآیند معرفت.

3- معرفت فلسفی: شناخت فلسفی شناختی کلی و گسترده میباشد به گونه ای که تفاوت اساسی بین معرفت علمی و فلسفی را این گونه ذکر

کرده اند :{در واقع تفاوت بین معرفت علمی و فلسفی را بایستی در موضوع مورد مطالعه آنها و سطحی که در آن درگیر میشوند دانست.فلاسفه به مطالعه موضوعات کلی و علما به بررسی امور خاص می پردازند .}هر چند شناخت فلسفی کلی و بعضاً مبهم می باشد اما در زندگی انسان ها در عرصه اجتماعی اهمیت فراوانی دارد  و عرصه کلی راه ها را برای رسیدن به اهداف مشخص می کند.

4- معرفت هنری:  در معرفت هنری وجه مشخص معرفت، الگوهای کیفی و عاطفی می باشد . هنرمند با ذوق ، احساس ، دل و  جان رویدادها را مشاهده و تجربه کرده و سپس مورد ارزیابی حسی ، ذوقی و کیفی  قرار میدهد . شناخت هنرمندان نسبت به رویدادها چون از منظرهای گوناگون کیفی است مانند شناخت علمی از نتایج یکسان برخوردار نیست.

5- معرفت دینی: معرفت دینی، والاترین و عالی ترین مرحله شناخت است . کسی می تواند به این شناخت عمیق دسترسی پیدا کند که تمامی مراحل فلسفی و علمی و ..... را طی کرده باشد. معرفت دینی – الهی شناخت به اصل و منشا است . هنگامی بحث از شناخت دینی میشود که علم و ایمان و

عمل در یک راستا قرار گیرند .

 

روش شناسی و روش های شناخت جامعه: علوم به تناسب گونه گونی نمودهای هستی به رتبه هایی تقسیم شده اند : علوم فیزیکی  یا علوم ماده بی جان از این جمله اند: فیزیک، شیمی، زمین شناسی،  که در

پی کشف قوانین حرکات گوناگون ماده بی جان است. علوم زیستی یا علوم ماده جاندار از این جمله اند : زیست شناسی، گیاه شناسی،جانور شناسی ، که جویای قوانین حرکات متنوع ماده جاندار است .علوم اجتماعی یا علوم انسانی از این جمله اند : تاریخ، اقتصاد، روان شناسی، جامعه شناسی، که قوانین حرکات بخشی از ماده جاندار را که {انسان} نام دارد و همواره به صورت اجتماعی زیست می کند می جوید. 

این سه دسته با یک دیگر ارتباط دارند و از آنجا که علم هستند با متدولوژی کما بیش یکسانی هستی را می کاوند .واژه {متدولوژی}که مفهوم لغوی آن {روش شناسی} است به دو معنی به کار میرود: اول : بررسی روش های محققین علمی ، دوم: مجموع روش های هر علم .متدولوژی در معنی اول وسیله ای است که محقق را از گمراهی و کج اندیشی باز می دارد و او را در رسیدن به حقیقت یاری میکند و در معنی دوم شامل تعدادی روش است .

موجودی که  نام انسان بر خود نهاده بیش از آن که تصور می رود نادان است زیرا آگاهی او نسبت به آن چه که مایل است (در صورت توانایی)از آن آگاهی یابد یعنی زمینه نامحدود شناخت به زبان ریاضی صفر است .و جالب آنکه با همه کوشش های غرور انگیز و ادعاهای پیروزمندانه او در جهت گسترش آگاهی هنوز نتوانسته است در این نسبت تغییری دهد و لذا نادانی او به طور نسبی به قوت خود باقی است .

بیشتر داده های اصلی در علوم اجتماعی از سه منبع سر چشمه می گیرند: 1-مشاهده مستقیم رفتار انسانها 2-شنیدن و یادداشت برداری از محتوای گفتار انسانها 3- بررسی محصولات رفتار بشری به ویژه محصولاتی که در بایگانی ها و مراکز اسناد و کتابخانه ها یافت می شوند.                          

علوم اجتماعی از آن جهت با رشته های علمی دیگرتفاوت دارند که در بیشتر  موارد گرد آوری داده های اساسی در این علوم بدون یاری ابزار های بسیار تخصصی مشاهده امکان پذیر است. یک پژوهش گر علمی گذشته از ابزارها و وسایل اساسی برای مشاهده و اندازه گیری دست کم باید یک رشته قواعد عملکرد ( از جمله مفاهیم و تعاریف ) در اختیار داشته باشد تا به وسیله آنها از شواهد محسوس به تعمیم هایی درباره پدیده ها برسد.

 

معرفت عامیانه و بینش علمی: (وایت هد )عقیده دارد در مقابل  علم و تفکر خلاق شناخت عامیانه و سطحی کار چندانی ندارد زیرا انسانها همواره در داوری ها و ارزیابی ها از تفکر و اندیشه سطحی قدیمی پیروی   می کنند . علم گسترده، نظام یافته و کنترل شده است حال آنکه شناخت های فردی و سطحی (عامیانه) هر چند سلسه وار است اما بعضا گمراه کننده                  می باشد . به عنوان مثال در قرن گذشته بر اساس تجربیات فردی و عامیانه بسیاری از مربیان استفاده از تنبیه را به عنوان یک وسیله اساسی در امر تعلیم و تربیت امری بدیهی می شمردند حال آنکه اکنون شواهد علمی بسیاری وجود دارد که این دید قدیمی سطحی و در ارتباط با انگیزش کاملا خطا است و برای کمک به یاد گیری پاداش مؤثرتر از تنبیه است .

بینش علمی و سطحی در چهار  مورد با هم متفاوتند : 1- اولین تفاوت در زیر بنای نظری و ساختاری می باشد . 2- دوم این که دانشمندان  فرضیه ها       یا Hypothes (پاسخ عقلانی به موضوعاتی که زیر بنای تئوریک دارند ) را به طور نظام یافته و تجربی مورد آزمون قرار می دهند حال آنکه در شناخت

غیر علمی افراد عادی فرض ها یا Assumption   (پاسخ هایی که بر اساس تجربه روزانه و به صورت عامیانه به دست آمده و زیر بنای تئوریک ندارند)را به صورت دلخواه و گزینشی می پذیرند .به عبارت بهتر آنچه دوست دارند را برداشت می کنند نه آنچه که واقعیت دارد . 3-سومین تفاوت به موضوع کنترل مربوط می شود . 4- چهارمین تفاوت تبیین های علمی و شناخت های عامیانه در ارزیابی روابط بین پدیده هاست .

 

علم چیست ؟  علم واژه ای است که اختلاف نظر در مورد آن زیاد است . به نظر می رسد سه تفکر قالبی رایج فهم فعالیت علمی را ضایع         می سازند :1- تفکر قالبی که مربوط به روپوش سفید آزمایشگاهی با گوشی طبی است که معمولا دانشمندان را افرادی می پندارند که با واقعیت های آزمایشگاهی سروکار دارند و از تجهیزات پیچیده استفاده می کنند      آزمایش های متعدد انجام می دهند و برای هدف نهایی که بهبود سرنوشت نوع بشر است حقایقی را روی هم انباشته می کنند .

2- دومین تفکر قالبی در مورد دانشمندان این است که آنان را افراد باهوشی می دانند که با مقدمه ای از مشاهدات  نظریه های پیچیده می سازند و به تدریج  از جهان واقع گسسته می شوند و وقت خود را در برج های عاج فارغ  از جهان و مسایل آن  می گذرانند .

3- سومین تفکر قالبی علم را با مهندسی و تکنولوژی (فن شناسی) برابر     می سازد .تصور بر این است که علم یعنی ساختن پل ها ، اصلاح اتومبیل ها ،موشک ها و خودکار کردن صنعت و غیره . لذا با این تصور کار دانشمند   به سازی و اختراع موضوعات است . تصور میشود که دانشمند با مهارت بالا      

سعی دارد زندگی را هموار و کار آمد سازد .

اما درباره(علم) دو دیدگاه کلان وجود دارد :  ایستا  و  پویا 

دیدگاه ایستا: بیان گر این است که علم فعالیتی است که اطلاعات نظام یافته ای را در ارتباط با جهان فراهم می سازد .کار دانشمندان کشف حقایق جدید و افزودن آن بر پیکره اطلاعات موجود است .  علم به عنوان مجموعه ای از واقعیت ها دیده می شود . در این دیدگاه علم به عنوان روشی برای تبیین پدیده ها ی مشاهده شده  تلقی می شود .   

دیدگاه پویا: دیدگاه پویا علم را بیشتر به عنوان فعالیت یا آنچه که دانشمندان انجام می دهند در نظر می گیرد .البته وضع فعلی دانش مهم است اما اساسا به این خاطر اهمیت دارد که مبنایی برای پژوهش بیشتر و نظریه علمی جدیدتر تلقی می شود . این نظریه، اکتشاف را مبنا می داند . مثلا با روش تدریس اکتشافی  بر کشف مطالب توسط خود دانش آموزان تاکید دارد .

 

کارکرد علم: در مورد کارکرد علم دو دیدگاه وجود دارد:

1-          دیدگاهی که علم و قواعد آن را در جهت بهبود زندگی انسانها  و        اندام واره های سازمان های اجتماعی مؤثر می داند و غالبا  علم را به عنوان نظام و یا فعالیتی در جهت بهبود امور و ایجاد پیشرفت در زندگی اجتماعی مد نظر قرار می دهد .

2- دیدگاهی که علم قواعد وساختار شیوه های علمی را در سازمان درونی مورد ارزیابی قرار میدهد وکارکرد علم را ایجاد قوانین کلی و ارتباط بین متغیر ها و رویداد های تجربی برای پیش بینی ناشناخته ها می داند .

مکتب تکامل :  یکی از قدیمی ترین مکاتب و جریانات فکری که همواره بشر را در جریان یادگیری و کشف حقایق یاری می کرده جریان فکری و مکتب تکامل بوده است . این که انسان ها و اجتماعاتی که در حال حاضر دارای کنش و واکنش هستند به چه نحو و به چه شکلی جریاناتی را طی کرده اند موضوع بحث این مکتب به شمار می رود .

با توجه به تبیین تاریخی (کارل مانهایم)- نظریه پرداز شهیر انگلیسی -  عنوان می کند : اگر صور اصلی انتخاب زندگانی را که تاکنون در صحنه تاریخ پدید آمده است در نظر بگیریم بر اساس آن سه اصل می توان شناخت :  انتخاب بر اساس خون ،  انتخاب بر اساس مالکیت، انتخاب بر اساس کار و کوشش .

افلاطون نیز با دیدی تکاملی جوامع را مورد ارزیابی قرار می دهدو اذعان می دارد که دگرگونی و تکامل فقط یک راه و یک مسیر می تواند داشته باشد و آن راه تکمیل پیشرفت به طرف الگوی انگاره ای یا مثلی است .

(هراکلیت) نیز عالم را دچار حرکت دورانی می انگارد و عنوان می کند هر چند وقایع جهان پیوسته در تغییر است ولی صور کلی حادثات  ثابت و تکراری است .

((دورکیم)) فرانسوی – جامعه شناس شهیر قرن 20 و 19 -  نیز جوامع را به دو دسته مکانیکال و اورگانیکال  تقسیم بندی می کند که به صورت دورانی به واسطه تقسیم کار در جوامع پدیدار می گردد .

بنابراین بینش و نگرش تاریخی از ابتدای تبیین نظریات و تحقیقات اجتماعی وجود داشته است . عمده کسانی که قبل از انقلاب صنعتی پیرامون انسان و جامع انسانی به بحث پرداخته اند (چه در قرون اخیر و چه

در عهد باستان ) جریانات تاریخی را دارای حرکتی منظم از یک مبدأ آغازین به یک مقصد مشخص می دانسته اند .

بعد از انقلاب صنعتی و آزادی علم و دانش و انسان ها از قید دانش اسکولاستیک  کلیسایی و شکسته شدن سد های تحجر و استبداد علوم در تمام شاخه هایش مخصوصاً علوم تجربی بعد از قرون متمادی به شکوفایی رسید . انسان ها با توجه به کشفیات جدید علمی و اخبار سیاحان از سفر برگشته و غیره به این امر پی بردند که نه تنها جهان ثابت و ایستا نیست بلکه همه چیز در جهان در تغییر و تحول است .  همه چیز دگرگون     می شود و از شکلی به شکل دیگر در می آید .در این دوره پیشرفت های علوم آزمایشگاهی و علوم طبیعی و اختراعات و کشفیات هر چه بیشتر این نظریه را ثابت می کرد که همه چیز پویا است .

با توجه به مطالعه آثار اندیشمندان گذشته شاهد سیر تکوینی نظریه تکامل بودیم . دیدگاه تکاملی از زمان های بسیار دور از زمان فلاسفه قبل از میلاد مسیح هم چون ((هراکلیت)) ادامه داشت تا قرون ا خیر . اما از قرن هیجدهم و به ویژه قرن نوزدهم با نوشته ها و تحقیقات زیست شناسی از جمله توسط لامارک و داروین تقریبا به شکل مکتب هدف داری اول در علوم طبیعی و سر انجام با تأثیر گذاری بینش فوق در سایر علوم از جمله علوم اجتماعی در تمام شعبات این علم از جمله مردم شناسی و جامعه شناسی به شکل جدی جلوه گر شد .

تکاملیون اجتماعی قرون اخیر معتقدند جوامع و تمدن ها نیز مراحلی را طی کرده اند تا به درجه کنونی رسیده اند که عبارت است از :

1-  اولا تمام جوامع انسانی حتی آنهایی که امروز تمدنشان مشهود است

همگی مراحلی را قبل از رسیدن به تمدن پشت سر گذاشته اند  .

2- دومین اصل مشترک نظریات اندیشمندان تکاملی این است که آداب و رسوم و یا عادات مشترکی که در جوامع مختلف مشاهده می شود نشان گر این است که تمام آداب و رسوم منبع مشترکی داشته ویا به گفته ای نشان گر وحدت روحی انسان هاست .

3- جوامع متفاوتی که در نقاط پراکنده جهان می بینیم معرف مراحل مختلف فرهنگ هستند که فقط با روش مقایسه می توان تحول نهاد ها و تکنیک ها و اعتقادات آنها را شناخت و ترسیم کرد .   

 

(مورگان) – پدر انسان شناسی آمریکا – که نظریاتش پیرامون انسان و جوامع انسانی بسیار مشهور است رشد و سیر تحول جوامع را بر سه مرحله تکاملی توحش ، بربریت ، تمدن ، تقسیم کرده و تمام جلوه های فرهنگی را مورد بررسی قرار داده است . اما آنچه مورگان برای بررسی نهادها و تعیین مراحل مختلف آن در نظر گرفته بود به دو پارامتر عمده بستگی داشت:    اول ،درجه و میزان اختراعات و اکتشافات در جوامع ،  

           دوم ، نخستین نهادها و چگونگی شکل گیری و تداوم آنها .

مورگان عنوان می کند که تکامل فرهنگی ، تکامل ذهنی انسان است . او ذهن انسان را در حال تکامل می داند که از حالت صغارت خود در مرحله بربریت به مرحله توسعه یافته کنونی رسیده است .

در یک نتیجه گیری کلی می بینیم که دیدگاه تکاملی ریشه تاریخی عظیمی داردولی به صورت سیستماتیک و علمی ، با پیشرفت علوم زیستی و نظریات داروین و لامارک در اواخر قرن 18 و 19 گسترش پیدا کرد .

انتقادات: پیروان مکتب ضد تکاملی که سر انجام برای تجزیه و تحلیل پدیده های اجتماعی روش های دیگری ارایه نمودند، چنین انتقاداتی بر مکتب تکامل وارد نمودند:

1-  تطور به معنای تکامل نیست و تغییر هر جامعه الزاماً به سوی ترقی نیست و احتمال دارد به سوی قهقرا باشد .

2-  در جامعه و در عینیت نمی توان فرهنگ ها را طبقه بندی کرد و آنها را بر حسب تکامل در گروه های مختلف جای داد .

3- تکامل از لحاظ بیولوژیکی درست است اما از نظر اجتماعی صحیح نیست.

4- هر فرهنگی منحصر به فرد است و ویژگی های آن را نباید تعمیم داد .

5-تکامل جامعه خط سیر مشخصی ندارد و نمی توان آن را پیش بینی کرد، از این رو نمی توان برنامه ها و شیوه های اصلاحی برای آینده بسیار دورتر ارایه کرد .

 

عدم عینیت بیشتر نظریاتی که تکاملیون عنوان نموده بودند و            پیش بینی های ایده آلی و خیالی آنها باعث شد بعد از کشف بقایای   تمدن های مختلف  در اقصی نقاط جهان ، مکاتب دیگری از جمله:    اشاعه گرایی ، کارکرد گرایی، ساخت گرایی و روش شناسی قومی به بررسی و تجزیه و تحلیل مسایل و پدیده های فرهنگی اجتماعی جوامع بپردازند . اما بعد از گذر زمانی حدود نیم قرن ، چون به مرور مشخص شد راه حل ها و تبییناتی که دیگر دیدگاه ها عنوان نموده بودند دارای ایراداتی است و چون غالباً نقش تاریخ به کلی در بررسی و تجزیه و

تحلیل های کارکرد گرایان و ساخت گرایان و دیگران به دست فراموشی سپرده شده بود و این امر باعث نتیجه گیری های مغلوط گردیده بود ،بین دهه های 1930 و 1960 و حتی تاکنون بازگشتی دوباره به سوی مکتب تکامل و استفاده از شیوه های آن برای تحقیقات جامعه شناختی صورت گرفت .

 در حال حاضر نیز برای تجزیه و تحلیل پدیده های اجتماعی ،یکی از روش هایی که اعمال می شود و به وسیله آن مسایل اجتماعی- فرهنگی – قومی اجتماعات مورد کنکاش قرار می گیرد ، روش مکتب تکاملی است .

 

مکتب اشاعه گرایی:  با توجه به انقلاب صنعتی و رنسانسی که مغرب زمین را در بر گرفته بود ، در تمام علوم شکوفایی و ترقی مشاهده شد از جمله در علوم طبیعی ،باستان شناسی و غیره .  بنا به کشفیات باستان شناسی و رشد همه جانبه علوم طبیعی تقریباً در اواخر قرن نوزدهم  میلادی،  بعضی اندیشمندان که موضوع مورد مطالعه شان انسان و چگونگی پیدایی تمدن های بشری بود، کلاً با دستاوردهای محققین پیرو مکتب تکامل مخالف بودند این حوزه انسان شناسی واکنش و عکس العمل شدیدی در برابر مکتب تکامل فرهنگی مورگان و تایلر از خود نشان داد . به قدری واکنش نظریه پردازان بینش فوق نسبت به نظریه های تکاملی شدید بود که بعضی از آنها را به عنوان نظریه پردازان ضد تکاملی شناختند.

 

معتقدان این بینش ، تکاملیون را محکوم می کردند که نظریه هایشان پشتوانه علمی نداشته و آنها را عاری  اصالت می دانستند .

اشاعه انگلیس: بر اساس کشفیاتی که در دره رود نیل شده بود باستان شناسان به فرهنگ غنی در ناحیه فوق برخورد کرده بودند و مشخص شده بود که این اشیاء ، تاریخی بس طولانی دارند .    

عده ای از محققین دیدگاه فوق بر این باورند که جلوه های فرهنگی و سر چشمه تمدن بشری، در نواحی مصر و بین النهرین می باشد . این افراد که منشأ تمدن ها ، علوم و فنون را مصر می دانستند به اشاعه گرایان انگلیس شهرت یافتند و اصل و اساس نظریه شان این بود که تحولات فرهنگی جوامع ، خط سیری مشخص و تکاملی نداشته و برای شناخت احوال و خصوصیات یک جامعه باید تاریخ فرهنگی آن جامعه را با توجه به روابطش با سایر جوامع دیگر جست و جو و ترسیم کرد . علوم مربوط به انسان مشخص نموده که در درجه اول مصر و در مرحله دوم یونان دارای فرهنگی غنی و بارور بوده است .

اشاعه گرایان انگلیس که آنان را به عنوان اشاعه گرایان افراطی نیز         می شناسند در کل اعتقاد داشتند تمام اختراعات و ابداعات بشری ، مرکز و حوزه مشخص داشته است .

 نمایندگان افراطی این مکتب مثل (الیوت اسمیت) ادعا داشتندکه همه اختراعات فرهنگی، ابتدا در یک جا آن هم در مصر صورت گرفته اند و سپس از آن جا به سایر نواحی جهان پراکنده شده اند . به نظر آنها مصر مرکز تمدن جهان بوده است وهمه اختراعات انسانی از کشاورزی گرفته تا مذهب ، از آن جا به سایر جوامع رسیده اند .

به طور کلی نظریه های اسمیت و اشاعه گرایان انگلیس چندان نفوذی در تئوری های تحقیق مردم شناسی پیدا نکرد و به فراموشی سپرده شد .

اشاعه آلمان:  مکتب اشاعه دیگری که نظریه پردازان آن اندکی محتاط تر اظهار عقیده می کنند ، مکتب پخش گرایی آلمان است . نمایندگان مشهور این مکتب عبارتند از : گرینر، اشمیت، گوپرس. این سه تن به رهبران مدرسه وین مشهور شدند .آنها اعتقاد دارند فرهنگ اولیه انسانی در سرزمینی از قاره آسیا شکل گرفت و پیشرفت کرد و این فرهنگ پیچیده ،فرهنگ های متعددی در سرزمین های دیگر آفرید . مهاجرت های بزرگ موجب شکل گیری و انتقال این فرهنگ پیچیده اصلی به سایر نواحی کره زمین شد . معتقدین این مکتب عنوان می نمودند که برش ها و قسمت های مختلفی که فرهنگ یک جامعه را می سازند   ترکیبی است که از فرهنگ های متفاوت گرفته شده است .

مکتب اشاعه آلمان نیز بعد از مرگ صاحب نظرانش  مخصوصاً گرینر      رو به خاموشی گرایید و حتی کلیه نتایج تحقیقاتی گرینر پس از وفاتش به دست عده ای از اعضای حزب نازی افتاد و کلاً روش کار گرینر به فراموشی سپرده شد .

 

اشاعه آمریکا:   « فرانتس بوآس» را نماینده مکتب اشاعه آمریکا می دانند . نظریه های او پیرامون مسایل انسانی و فرهنگی چنان حایز اهمیت بوده که به مدت ربع قرن تمام نظریه های انسان شناسی زیر نفوذ وی قرار داشته است . بوآس و پیروانش نیز معتقد بودند که مراحل تکامل مورگان مراحل خیالی است و با واقعیت ها  سروکار نداردو به طور  کلی مبنای تحقیق در مکتب تطورو تکامل فرهنگی تکاملیون را  رد می کردند. 

پیروان مکتب اشاعه آمریکا معتقدند که قسمت های مختلف مأخوذ از فرهنگ های دیگر روابط مستحکم متقابلی با یک دیگر دارند .

بوآس مردم شناسی،بالاخص مردم شناسی آمریکا را به صورت علمی در آورد مردم شناسان قرن نوزدهم را ( مردم شناسان در اتاق ) می داندکه خودشان هیچ گاه به شکل مشارکتی با وقایع برخورد نداشته اند . عناصر اساسی جلوه های فکری بوآس و تأثیراتی را که مکتب اشاعه آمریکا بر روی مردم شناسی گذارد به مراحل زیر تقسیم بندی نموده اند : 1- روش تحقیق مبتنی بر استقراء  و نه استنتاج. 2- کوشش در مشاهده واقعی وتوصیف فرهنگ های زنده طبق الگوی طبقه بندی علوم طبیعی. 3 – روش تحقیق «اشاعه گرایی» . 4- ابراز توجه به کلیه خصوصیات جامعه انسانی .

در پایان به عنوان نتیجه گیری می توان عنوان نمود مکتب اشاعه خط فکر و روش تحقیقی جدیدی بود بر نظریه های تکاملی گذشته که همه چیز جامعه و فرهنگ را در تاریخ می دید . به طور کلی مکتب اشاعه در تضاد بامکتب تکاملی بود که پدیدار شد و از همین رو عده زیادی از آنها را ضد تکاملیون می دانستند . مکتب اشاعه پدیدارشد در سه سطح متفاوت انگلیس ،آلمان، آمریکا .اما روح کلی در اشاعه گرایی این است که عناصر فرهنگی بعد از نمود در چند نقطه به نقاط دیگر سفر کرده و اگر شباهت فرهنگی دیده می شود به دلیل عاریت فرهنگی است .

 

 

 

منبع:

درآمدی برمکاتب و نظریه های مردم شناسی-   مهرداد نوابخش

 

فاطمه هاشمی

رشته علوم تربیتی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:52  توسط   |