مانوئل کاستلز در نهم فوريه 1942 در شهرک کوچکي در لامانچاي اسپانيا به دنيا آمد، اما دوران نوجواني خود را در بارسلونا گذراند. هويت کاتالاني وي نيز مربوط به همين دوره مي باشد. کاستلز، در شانزده سالگي (1958) دوره دبيرستان را تمام کرد و در دانشگاه والنسيا به تحصيل حقوق و اقتصاد پرداخت. اين دوره از زندگي وي، همزمان با ديکتاتوري فرانکو در اسپانيا بود. وي در اين دوره، گرايشات آنارشيستي و چپ داشت، و در سن 18 سالگي (1960) وارد مبارزات سياسي شد. در سال 1962 با سرکوب نيروهاي اپوزيسيون توسط فرانکو، کاستلز مجبور به ترک اسپانيا گرديد و به فرانسه مهاجرت کرد. وي در پاريس ازدواج کرد و همزمان در دانشگاه سوربون به تحصيل حقوق عمومي و اقتصاد سياسي ادامه داد. سپس در سال 1964 به مطالعه جامعه شناسي روي آورد و تحت استادي آلن تورن در دوره دکتري ثبت نام کرد. در سال 1966 موفق به دفاع از تز دکتري در زمينه جامعه شناسي شهر شد و پس از آن (1967) به سمت استادياري دانشگاه پاريس منصوب گرديد. در همين دوره نيز با فرناندو کاردوزو آشنا شد و رابطه اي دوستانه با وي برقرار کرد.
اتفاقات و جريانات اعتراضي سال 1968، مجدداً کاستلز را وارد فعاليت هاي سياسي کرد. وي در يکي از تظاهرات در ژوئن 1968 توسط پليس دستگير شد و به جنووا فرستاده شد؛ و در نهايت به شيلي سفر کرد. کاستلز، تا سال 1973 در دانشگاه کاتوليک شيلي به تدريس پرداخت (در دوره حکومت آلنده)، اما با کودتاي پينوشه مجبور شد شيلي را ترک کند و راهي مونترال کانادا شد. البته در همين دوره موفق شد مجدداً به فرانسه بازگردد و در آنجا به مطالعه جنبش هاي اجتماعي شهري بپردازد. در دهه 70 با نيکوس پولانزاس آشنا گرديد و رابطه اي فکري با او برقرار کرد. کاستلز در 1975 به دانشگاههاي امريکا راه يافت و در سال 1976 در دانشگاه بوستون به عنوان استاد مهمان پذيرفته شد. سرانجام در 1979 کرسي جامعه شناسي شهر دانشگاه برکلي به وي اختصاص يافت.
کاستلز از سال 1983، بعد از اتمام پروژه دهساله اي درباره جنبش هاي اجتماعي، به مسئله تکنولوژي ارتباطات علاقمند گرديد و مطالعه درباره فناوري نوين و جامعه اطلاعاتي را آغاز کرد. سه گانه عصر اطلاعات، نتيجه اين مطالعات است. پس از فروپاشي ديوار برلين، در فاصله سالهاي 1989 تا 1993، کاستلز در خصوص اتحاد جماهير شوروي تحقيقاتي را انجام داد و در همين زمان با اما کيسليووا ازدواج کرد. فعاليت اصلي وي از سال 1993 تا 2000 نگارش و تدوين سه گانه عصر اطلاعات بود. در سال 2001 کتاب کهکشان اينترنت از وي به چاپ رسيد و همچنان در زمينه تحقيقات و مطالعات اجتماعي فعال است.
آثارِ مطرح
|
عنوان اثر |
سال انتشار |
|
1 |
مسئله شهر |
1972 |
|
2 |
شهر، طبقه و قدرت |
1978 |
|
3 |
شهر و ريشه ها |
1983 |
|
4 |
شهر اطلاعاتي |
1989 |
|
5 |
عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ
جلد اول: ظهور جامعه شبکه اي |
1996 |
|
6 |
عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ
جلد دوم: قدرت هويت |
1997 |
|
7 |
عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ
جلد سوم: پايان هزاره |
1998 – 2000 |
|
8 |
کهکشان اينترنت |
2001 |
|
9 |
جامعه اطلاعاتي و دولت رفاه |
2002 |
|
10 |
استفاده اجتماعي از ارتباطات سيار
(جامعه اطلاعاتي متحرک) |
2004 |
مباني نظري
شايد دستآورد اصلي پژوهشهاي کاستلز، شناسايي تضاد ميان شبکه و خويش باشد. به اعتقاد وي، در دوران تاريخي معاصر، «هويت به اصلي ترين و گاه تنها سرچشمه معنا تبديل شده است. مردم بيش هر روز بيش از گذشته معاني خود را نه بر اساس اعمال بلکه بر اساس هويت خود يا آنچه که گمان مي کنند هويتشان است سامان مي دهند. از سوي ديگر، شبکه هاي جهاني مبادلات ابزاري، با جريان بي وقفه تصميمات راهبردي، افراد، گروهها، مناطق و حتي کشورها را به نحو گزينشي و بر حسب اهميتي که در برآورده ساختن اهداف شبکه دارند، به کار مي گيرند. اين امر ناشي از شکاف بنيادين ميان ابزارگرايي انتزاعي و عام، و هويت هاي خاص گرا است که ريشه اي تاريخي دارند.ساختار جوامع ما به نحو روزافزوني پيرامون تقابل دوقطبي ميان شبکه و خويش شکل مي گيرد» (کاستلز، 1380، ص29).
کاستلز از رويکردي ترکيبي براي تدوين چارچوب نظري خود استفاده مي کند. نقطه عزيمت وي در طراحي اين ديدگاه نظري، توجه به انقلاب تکنولوژيکي است که در حال وقوع مي باشد. به اعتقاد وي، انقلاب تکنولوژي اطلاعات ابزاري موثر در اجراي فرايند بنيادين تجديد ساختار نظام سرمايه داري از دهه 1980 به بعد بوده است. در واقع، کاستلز در سه گانه جامعه اطلاعاتي به بررسي «پيدايش يک ساختار اجتماعي نوين» مي پردازد. و اين ساختار اجتماعي نو با پيدايش يک شيوه جديد توسعه، يعني اطلاعات گرايي ارتباط دارد که به لحاظ تاريخي از تجديد ساختار شيوه توليد سرمايه داري در اواخر قرن بيستم شکل گرفته است. در ديدگاه نظري اي که زيربناي اين رويکرد است چنين فرض مي شود که جوامع، پيرامون فرايندهاي انساني اي سازمان يافته اند که ساختار آنها را روابط «توليد»، «تجربه» و «قدرت» تعيين مي کنند که به نحو تاريخي تعين يافته اند.
توليد، فعاليتي است که انسان بر روي ماده (طبيعت) انجام مي دهد تا در آن تصرف کند و با دستيابي به يک محصول، آن را به چيزي مفيد براي خود تبديل کند، بخشي از آن را مصرف کند و مازاد آن را بر حسب اهداف مختلف اجتماعي سرمايه گذاري کند. تجربه، کنش فاعل هاي انساني بر روي يکديگر است که بواسطه تعامل ميان هويت هاي زيست شناختي و فرهنگي، و در ارتباط با محيط اجتماعي و طبيعي آنها تعيين مي شود. تجربه بر محور جستجوي بي پايان براي ارضاي نيازها و اميال انساني استوار است. قدرت، رابطه ميان فاعلهاي انساني است که بر مبناي توليد و تجربه، و از طريق استفاده بالقوه يا واقعي از خشونت فيزيکي يا نمادين، اراده برخي از انسان ها را بر ديگران تحميل مي کند. نهادهاي جامعه براي اعمال روابط قدرتي ايجاد شده اند که در همه دوره هاي تاريخي وجود دارد، از جمله مي توان از کنترلها، محدوديت ها و قراردادهاي اجتماعي نام برد که ثمره مبارزه براي کسب قدرت هستند.
توليد در روابط طبقاتي سامان مي يابد که فرايندي را تعريف مي کند که بواسطه آن شماري از انسان ها بر مبناي جايگاه خود در فرايند توليد درباره تقسيم و استفاده از محصول براي مصرف يا سرمايه گذاري تصميم گيري مي کنند. ساختار تجربه، بر مبناي روابط جنسيتي/جنسي شکل گرفته است، از نظر تاريخي پيرامون خانواده سازمان يافته است و تا امروز سلطه مردان بر زنان وجه غالب آن بوده است. روابط خانوادگي و جنسيت، ساختار شخصيت افراد و چارچوب روابط متقابل نمادين را تعيين مي کنند. قدرت، بر مبناي دولت و انحصار نهادينه خشونت در دستان دولت استوار است، گرچه آنچه فوکو ميکروفيزيک قدرت مي نامد و در نهادها و سازمان ها تجسم يافته است، در سرتاسر جامعه، از محيط هاي کاري تا بيمارستان ها انتشار مي يابد و افراد را در چارچوب فشرده وظايف رسمي و سرکوب غير رسمي محصور مي سازد. ارتباط نمادين ميان انسان ها و رابطه انسان و طبيعت بر مبناي توليد (و مکمل آن يعني مصرف)، تجربه و قدرت در طول تاريخ در سرزمين هاي بخصوصي تبلور مي يابد و بديپن ترتيب فرهنگها و هويت هاي جمعي را ايجاد مي کند.
توليد فرايندي است از لحاظ اجتماعي پيچيده، زيرا هر يک از اجزاي آن در درون خود به شاخه هاي مختلف تقسيم شده است. به اين اعتبار، انسان به مثابه توليد کننده گروهي هم نيروي کار و هم سازمان دهندگان توليد را در بر مي گيرد و نيروي کار براساس نقش هر يک از کارگران در فرايند توليد، بسيار متمايز و به لايه هاي مختلف تقسيم شده است. ماده شامل طبيعت، طبيعت تغيير يافته به دست انسان، طبيعت ساخته دست انسان، و همچنين طبيعت خود انسان است و تلاش هايي که در طول تاريخ بوقوع پيوسته ما را وادار مي سازد تا از تمايز کلاسيک ميان انسان و طبيعت دست برداريم، زيرا هزاران سال فعاليت انسان محيط طبيعي را به بخشي از جامعه بدل کرده است و بدين ترتيب از نظر مادي و نمادين ما را بصورت جزئي تفکيک ناپذير از اين محيط درآورده است. رابطه ميان نيروي کار و ماده در فرايند انجام کار در برگيرندة استفاده از ابزار توليد براي عمل روي مواد با تکيه بر انرژي، دانش و اطلاعات است. تکنولوژي صورت ويژه اين ارتباط است.
محصول فرايند توليد به دو صورت در اجتماع مورد استفاده قرار مي گيرد: مصرف و مازاد. ساختارهاي اجتماعي با تعيين قوانين تصاحب، توزيع و استفاده از اين مازاد، با فرايندهاي توليد در تعامل است. اين قوانين شيوه هاي توليد را مي سازند و شيوه هاي توليد روابط اجتماعي توليد را تعريف مي کنند، و بدين وسيله وجود طبقات اجتماعي را که از طريق عملکرد تاريخي خود به چنين طبقاتي تبديل شده اند تعيين مي کنند. اصل ساختاري که مازاد توليد بر اساس آن تصاحب و کنترل مي شود ويژگي شيوه توليد را تعيين مي کند. در قرن بيستم عمدتاً با دو شيوه اصلي توليد زندگي کرده ايم: سرمايه سالاري و دولت سالاري. در سرمايه سالاري، جدايي ميان توليدکنندگان و ابزار توليد، کالا شدن نيروي کار و مالکيت خصوصي ابزار توليد بر مبناي کنترل سرمايه (مازاد توليدي که به کالا تبديل شد) اصل بنيادين تصاحب و توزيع مازاد توليد توسط سرمايه داران را تعيين مي کرد، البته در هر ظرف و زمينة تاريخي اين که طبقه يا طبقات سرمايه داري چه فرد يا افرادي هستند بيش از اينکه مقوله اي انتزاعي باشد مسئله اي اجتماعي است. در دولت سالاري، کنترل مازاد توليد در خارج از حوزه اقتصاد قرار دارد: يعني در دست صاحبان قدرت دولت (ديوانسالاران) است. سرمايه سالاري به سمت به حداکثر رساندن سود، يعني افزايش ميزان توليد مازادي که بر مبناي کنترل خصوصي ابزار توليد و توزيع به دست آمده گرايش دارد. دولت سالاري بسوي به حداکثر رساندن قدرت، يعني افزايش توانايي نظامي و ايدئولوژيک دستگاه سياسي براي تحميل اهداف خود بر تعداد بيشتري از افراد و گسترش اين نفوذ به اعماق آگاهي آنها گرايش دارد.
روابط اجتماعي توليد، و بدين لحاظ شيوه توليد، شيوه تصاحب و استفاده از مازاد توليد را تعيين مي کند. پرسش بنيادين ديگر مربوط مي شود به سطح اين مازاد که توسط بهره وري يک فرايند خاص توليد، يعني نسبت ارزش هر واحد برونداد به هر واحد درونداد تعيين مي شود. سطوح بهره وري خود را به رابطه نيروي کار و مواد بستگي دارد و تابعي است از کاربرد ابزار توليد از طريق کاربرد انرژي و دانش. ويژگي بارز اين فرايند، روابط فني توليد است که «شيوه هاي توسعه» را تعريف مي کند. بنابراين شيوه هاي توسعه عبارتند از تمهيدات تکنولوژيک که نيروي کار، به منظور توليد محصول، از طريق آن بر روي مواد عمل مي کند، و در نهايت، سطح و کيفيت مازاد را معين مي سازد.
هر شيوه توليد توسط عنصري تعريف مي شود که در افزايش بهره وري در فرايند توليد نقش بنياديني دارد. بنابراين، در شيوه کشاورزي توسعه، منبع افزايش مازاد توليد، افزايش هاي کمي نيروي کار و منابع طبيعي (بويژه زمين) در فرايند توليد، و نيز ميزان برخورداري از اين منابع طبيعي است. در توسعه صنعتي، منبع اصلي بهره وري در معرفي منابع جديد انرژي، و در توانايي براي استفاده غير متمرکز از انرژي در سراسر فرايند توليد و توزيع نهفته است. در شيوه نوين توسعة متکي به اطلاعات منبع توليد در تکنولوژي توليد دانش، پردازش اطلاعات، و انتقال نمادها جاي دارد. در همه شيوه هاي توسعه مطمئناً دانش و اطلاعات از عناصر مهم است، چون فرايند توليد همواره بر سطحي از دانش و پردازش اطلاعات استوار است. با اين حال ويژگي شيوه توسعه متکي به اطلاعات، کار دانش بر روي دانش به عنوان منبع اصلي بهره وري است. پردازش اطلاعات در چرخه ارتباط متقابل ميان منابع دانش تکنولوژيک و کاربرد تکنولوژي براي ايجاد دانش و پردازش اطلاعات، بر بهبود تکنولوژي پردازش اطلاعات به عنوان يکي از منابع بهره وري تاکيد دارد (کاستلز، 1380، ص45).
هر يک از شيوه هاي توليد، داراي يک «اصل نحوه عمل» است که توسط ساختار تعيين مي شود و فرايندهاي تکنولوژيک پيرامون آن شکل مي گيرند: صنعت گرايي به رشد اقتصادي، يعني به حداکثر رساندن برونداد گرايش دارد؛ اطلاعات گرايي به توسعه تکنولوژي، يعني انباشت دانش و سطوح پيچيده تر پردازش اطلاعات. در حاليکه معمولاً سطوح بالاتر دانش ممکن است به افزايش ميزان برونداد به ازاي هر واحد درونداد منجر شود، در اطلاعات گرايي اين جستجوي دانش و اطلاعات است که ويژگي کارکرد توليد تکنولوژي محسوب مي شود. البته کاستلز معتقد است که ارتباطي واقعي ميان شيوه توليد و شيوه توسعه وجود دارد، به بيان ديگر شيوة توسعة اطلاعاتي، متناسب با روابط اجتماعي توليد و شيوه توليد خود را هماهنگ مي کند.
کاستلز معتقد است که از دهه 1980 ميلادي، شيوه توسعه اطلاعاتي توانست جايگزين شيوه توسعه صنعتي شود. به اعتقاد وي، موثرترين عمال تاريخي که پارادايم تکنولوژي اطلاعات را شتاب مي بخشد، شکل و مسير آن را تعيين، و شکل هاي اجتماعي وابسته به آن را ايجاد مي کند، فرايند تجديد ساختار سرمايه داري است. مدل کينزي رشد سرمايه داري که تقريباً به مدت سه دهه پس از جنگ جهاني دوم رونق اقتصادي و ثبات اجتماعي بي سابقه اي براي بيشتر اقتصادهاي بازار به ارمغان آورد، در اوايل دهه 1970 با ديوار محدوديت هاي ذاتي اش برخورد کرد، و بحران آن بشکل تورم افسار گسيخته جلوه گر شد. براي مقابله با اين بحران ها، نظام سرمايه داري دست به اصلاحاتي زد و با اتخاذ تمهيداتي با ايدئولوژي نئوليبرال به سمت تغييراتي عمده در مدل اقتصادي حرکت کرد. از نظر کاستلز، اين اصلاحات با چهار هدف دنبال شد: 1) تعميق منطق سرمايه داري کسب سود در روابط کار و سرمايه، 2) افزايش بهره وري نيروي کار و سرمايه، 3) جهاني شدن توليد، توزيع و بازارها و استفاده از فرصت ها در بهترين شرايط کسب منفعت در هرجاي دنيا که باشد، و 4) هدايت حمايت دولت هابه سمت افزايش بهره وري و قدرت رقابت اقتصادهاي ملي. براي انجام اين اصلاحات و تضمين سرعت و کارايي اين تجديد ساختار، نوآوري تکنولوژيک و دگرگوني سازماني که بر انعطاف پذيري و سازگاري تاکيد داشت کاملاً حياتي بود. مي توان گفت که بدون تکنولوژي نوين اطلاعاتي، سرمايه داري جهاني واقعيت بسيار محدودي مي بود. بنابراين اطلاعات گرايي به عنوان شيوة توسعه اي نوين، با گسترش و بازسازي سرمايه داري ارتباط دارد.
موضوع ديگري که در چارچوب نظري کاستلز، جايگاه محوري دارد، هويت و کنش هاي جمعي پيرامون آن مي باشد. به اعتقاد وي، ويژگي بارز اجتماعي از دهه 1990 به بعد، سامان يافتن جنبش هاي اجتماعي بر مبناي «هويت» است. منظور کاستلز از هويت، فرايندي است که يک کنشگر اجتماعي بوسيله آن خود را مي شناسد و عمدتاً بر مبناي يک خصيصه يا مجموعه اي از خصائص فرهنگي، و بدون اشاره به ساير ساختارهاي اجتماعي، معنا و جهان معنايي خود را مي سازد. در نهايت کاستلز اينگونه استدلال مي کند که در سرتاسر جهان معاصر، شاهدِ افزايش فاصله ميان شبکه (جهاني شدن) و فرد (هويت) هستيم. در واقع، جريانِ متضادي ميانِ جهاني شدن (به توسط تکنولوژي اطلاعات) از يک سو، و کنش هاي ناشي از هويت از سوي ديگر برقرار است.
به اعتقاد کاستلز، بايد هويت را از آنچه جامعه شناسان بطور سنتي نقش و مجموعه نقش ها ناميده اند، متمايز ساخت. نقش ها بر اساس هنجارهايي تعريف مي شوند که ساخته دست نهادها و سازمان هاي جامعه هستند. در حاليکه هويت، منبع معنا براي خود کنشگران است و به دست خود آنها از رهگذر فرايند فرديت بخشيدن، ساخته مي شود. البته ممکن است که هويت ها از نهادهاي مسلط نيز ناشي شوند اما حتي در اين صورت نيز فقط هنگامي هويت خواهند بود که کنشگران اجتماعي آنها را دروني کنند و معناي آنها را حول اين دروني سازي بيافرينند. در مجموع، «هويت» در مقايسه با «نقش» منبع معنايي نيرومندتري است زيرا در برگيرنده فرايندهاي ساختن خويش و فرديت يافتن است. به بيان ديگر، «هويت» سازماندهنده معنا است ولي «نقش» سازماندهنده کارکردها است.
کاستلز بر اين نظر است که هويت، امري است که توسط کنشگران و بصورتي جمعي ساخته مي شود. وي سه صورت و منشاء برساختن هويت را از هم متمايز مي کند:
1. هويت مشروعيت بخش: اين نوع هويت توسط نهادهاي غالب جامعه ايجاد مي شود تا سلطه آنها را بر کنشگران اجتماعي گسترش دهد و عقلاني کند.
2. هويت مقاومت: اين هويت به دست کنشگراني ايجاد مي شود که در اوضاع و احوال يا شرايطي قرار دارند که از طرف منطق سلطه بي ارزش دانسته مي شود و يا داغ ننگ بر آن زده مي شود.
3. هويت برنامه دار: هنگامي که کنشگران اجتماعي با استفاده از هرگونه مواد و مصالح فرهنگي قابل دسترسي هويت جديدي مي سازند که موقعيت آنان را در جامعه از نو تعريف مي کند و به اين ترتيب در پي تغيير شکل کل ساخت اجتماعي هستند، اين نوع هويت تحقق مي يابد.
کاستلز بر مبناي نظريه هاي گرامشي استدلال مي کند که هويت مشروعيت بخش، جامعه مدني ايجاد مي کند. يعني مجموعه اي از سازمان ها و نهادها و همچنين مجموعه اي از کنشگران اجتماعي سازمان يافته و ساختارمند، اين مجموعه هويتي را بازتوليد مي کند که منابع سلطه ساختاري را، البته گاهي به شيوه اي پر تعارض، عقلاني مي سازد. نوع دوم هويت سازي، يعني هويت مقاومت، منجر به ايجاد جماعت مي شود. اين هويت شکل هايي از دفاع (واکنش) جمعي را در برابر ظلم و ستم ايجاد مي کند که در غير اين صورت تحمل ناپذير بودند. کاستلز در نهايت، تحت تاثير آراء تورن معتقد است که سومين فرايند ساختن هويت، يعني هويت برنامه دار، به ايجاد سوژه مي انجامد. سوژه ها (فاعلان) با اينکه بوسيله افراد ساخته مي شوند همان افراد نيستند. سوژه ها کنشگر اجتماعي جمعي هستند که افراد به کمک آنها در تجربه هاي خود به معنايي همه جانبه دست مي يابند. در اينجا، ساختن هويت، برنامه اي براي يک زندگي متفاوت است که در جهت دگرگوني جامعه مي باشد.
در پايان، کاستلز استدلال مي کند که در تضاد ميان شبکه (جهاني شدن) و فرد (هويت)، هويت هاي برنامه دار و سوژه محور، ظهور خواهند کرد. البته کاستلز ادعاي تجويزِ نسخه اي پيشگويانه را ندارد، بلکه تنها بر اساس مشاهدات و تحقيقاتي که انجام داده، فرضياتي آينده نگر ارائه مي دهد. به اعتقاد وي، در شرايط جديد، جوامع مدني (همانند دولت هاي ملي) تحليل مي روند و از هم مي گسلند زيرا ديگر پيوستگي و استمراري ميان منطق اعمال قدرت در شبکه جهاني و منطق ارتباط و بازنمود در جوامع و فرهنگ هاي خاص وجود ندارد. بنابراين، جستجوي معنا فقط در بازسازي هويت هاي دفاعي (مقاومت) حول اصول اجتماع اشتراکي مقدور مي شود. هويت هاي برنامه دار نيز در اين شرايط مجال رشد خواهند داشت، اما با منشاء هايي متفاوت از دوران صنعتي. به بيان ديگر، سوژه ها اگر و آنگاه که برساخته شوند، ديگر بر اساس جوامع مدني که در حال فروپاشي هستند بنا نمي شوند، بلکه به مثابه استمرار مقاومت جماعت گرايانه ساخته مي شوند.
منابع
1. کاستلز، مانوئل. (1380) «عصر اطلاعات؛ پايان هزاره»، جلد سوم، ترجمه احد عليقليان، تهران: نشر طرح نو.
2. کاستلز، مانوئل. (1380) «عصر اطلاعات؛ ظهور جامعه شبکه اي»، جلد اول، ترجمه افشين خاکباز، تهران: نشر طرح نو.
3. کاستلز، مانوئل. (1380) «عصر اطلاعات؛ قدرت هويت»، جلد دوم، ترجمه حسن چاووشيان، تهران: نشر طرح نو.
4. کاستلز، مانوئل. (1384) «گفتگوهايي با مانوئل کاستلز»، ترجمه ليلا جوافشاني. تهران: نشرني.
ضميمه
آثار مانوئل کاستلز بالغ بر 20 عنوان کتاب مي باشد، اسامي برخي از مهمترين آثار وي به لاتين:
· The Urban Question. A Marxist Approach (Trans: Alan Sheridan). London, Edward Arnold (1977) (Original publication in French, 1972)
· City, Class and Power. London; New York, MacMillan; St. Martins Press (1978)
· The Economic Crisis and American Society. Princeton, NJ, Princeton UP (1980)
· The City and the Grassroots: A Cross-cultural Theory of Urban Social Movements. Berkeley: University of California Press (1983)
· The Informational City: Information Technology, Economic Restructuring, and the Urban Regional Process. Oxford, UK; Cambridge, MA: Blackwell (1989)
· The Rise of the Network Society, The Information Age: Economy, Society and Culture, Vol. I. Cambridge, MA; Oxford, UK: Blackwell (1996) (second edition, 2000)
· The Power of Identity, the Information Age: Economy, Society and Culture, Vol. II. Cambridge, MA; Oxford, UK: Blackwell (1997) (second edition, 2004)
· The End of the Millennium, the Information Age: Economy, Society and Culture, Vol. III. Cambridge, MA; Oxford, UK: Blackwell (1998) (second edition, 2000)
· The Internet Galaxy. Reflections on the Internet, Business and Society. Oxford UP (2001)
· The Information Society and the Welfare State: The Finnish Model. Oxford UP, Oxford (2002), (co-author, Pekka Himanen )
· The Network Society: A Cross-Cultural Perspective. Cheltenham, UK; Northampton, MA, Edward Edgar (2004), (editor and co-author)
· Social Uses of Wireless Communications: The Mobile Information Society, paper prepared for the International Workshop on Wireless Communication Policies and Prospects: A Global Perspective, USC, October 8-9, 2004 (co-author)