تبليغاتX
www.soc.blogfa.com

www.soc.blogfa.com

در حاشیه جامعه شناسی

پیدایش جامعه شناسی

نقش نیروهای اجتماعی در تحول نظریه های جامعه شناسی :
از مهمترین اوضاع اجتماعی سده ی نوزدهم اوایل قرن 20 که بر تحول جامعه شناسی بیشترین اهمیت را داشته عبارتند از :

1.انقلاب های سیاسی :
یک رشته طولانی انقلاب های سیاسی که به دنبال انقلاب فرانسه در 1789 پدیدار شد و در سراسر سده ی 19 ادامه داشتند، مهمترین عامل در پیدایی نظریه پردازی جامعه شناسی به شمار می رود. این انقلاب ها پیامدهای مثبت بسیاری داشته است ، اما به هر حال آنچه که توجه نخستین نظریه پردازی را به خود جلب کرد ، نتایج صنفی این پیامدها بود . اینان از آشوب و بی سامانی ناشی از این انقلاب ها (بخصوص فرانسه ) بسیار متاثر شد بودند. عده ای در صدد بازگشت به روزگارمسالمت آمیز قرون وسطی بودند ، اما اندیشمندان معقولتر بخاطر اینکه همچون تصوری را امکان ناپذیر می دیدند برای همین در صدد یافتن پایه های نوین نظم در جوامع آشوبزده بودند .

2.انقلاب صنعتی :
انقلاب صنعتی یک رویداد واحد نبود بلکه تحولات همبسته ی گوناگون را در بر می گیرد که سرانجام جهن غربی را از یک نظام غالبا کشاورزی به یک نظام کاملا صنعتی دگرگون ساخته اند. مردم به کارخانه ها روی آوردند و همچنین کارخانه ها بر اثر بهبودهای فن شناختی دگرگون شده بودند . دیوانسالاریهای اقتصادی وسیعی پیدا شده بود و آرمان این نظام اقتصادی (بازار آزاد ) بود . این نظام صنعتی و سرمایه داری منجر به جنبشهای کارگری و جنبشهای تندروی دیگری انجامید که هدفشان سرنگونی نظام سرمایه داری بود . دومین دوره شهر گرایی نیز گسترش یافت.

3.پیدایش سوسیالیسم :
نظام سوسیالیسم ، هدفش تصحیح زیاده رویهای نظام صنعتی و سرمایه داری است.در یک سو کارل مارکس را داریم که پشتیبان فعال نظام سرمایه داری وجایگزینی نظام سوسیالیستی بود،گرچه خودش نظریه ای درباره ی سوسیالیسم مطرح نکرد،اما وقت زیادی را صرف انتقاد از جامعه ی سرمایه داری کرده ودر راه بر پایی یک جامعه ی سوسیالیستی در انواع فعالیت های سیاسی درگیر شده بود.
بیشتر نظریه پردازان مانند دورکیم و وبر با سوسیالیسم مارکس مخالف بودند.آنان بیشتر به دنبال اصلاح نظام سرمایه داری بودند تا انقلاب اجتماعی مورد نظر مارکس .آنها ازسوسیالیسم بیشتر از سرمایه داری در هراس بودندوهمین هراس درشکل گیری نظریه جامعه شناسی نقش اساسی داشت .
در بسیاری از موارد، نظریه ی جامعه شناسی به عنوان واکنشی در برابر نظریه ی مارکسیستی به طور خاص ونظریه ی سوسیالیستی به طور عام ساخته وپرداخته شد.

4.دگرگونی مذهبی :
دگرگونیهای ناشی از انقلاب های سیاسی،صنعتی وشهرگرایی،اثرعمیقی بر اعتقاد مذهبی گذاشته بود.بسیاری ازجامعه شناسان در محیط مذهبی پرورش یافته بودندوفعالانه درگیر مذهب بودند وهمان اهداف زندگی مذهبی را برای جامعه شناسی نیز به ارمغان آورده بودند.برای برخی از آنها جامعه شناسی تبدیل به مذهب شده بود.دورکیم و وبر نیز توجه خاصی به ادیان داشتند.مارکس نیز به اعتقاد مذهبی بی علاقه نبود ولی جهتگیری اش انتقادی تر از بقیه بود.

5- رشد علم:
همزمان با توسعه نظریه های جامعه شناسی عالم نه تنها دردانشگاه ها بلکه در کل جامعه نیز مورد توجه قرار میگرفت .علم در هر بخشی از زندگیشان رخنه کرده بود وعالمان مقامهای ممتازی داشتند.جامعه شناسان بویژه (کنت ودورکیم ) میخواستند جامعه شناسی را با الگوی علوم فیزیکی و زیست شناسی تطبیق دهند.

نقش نیروهای فکری در پیدایش نظریه ی جامعه شناسی :

1-روشن اندیشی و بنیان گذاری جامعه شناسی درفرانسه:
روشن اندیشی دوره ی تحول فکری ودگرگونی چشمگیری دراندیشه ای فلسفی بود.اما تاثیر روشن اندیشی درنظریه ی جامعه شناسی ، بیشتر غیرمستقیم و منفی بود تا مستقیم ومثبت.به گفته ی زایتلین (جامعه شناسی به عنوان واکنشی در برابر روشن اندیشی تحول یافت)
اندیشمندان وابسته به روشن اندیشی تحت تاثیر دو جریان :1-فلسفه 2-علم سده ی هفده بودند.
فلسفه ی سده ی هفده تحت تاثیر اندیشمندانی چون دکارت هابز وجان لاک شکل گرفته بود که تاکید بر ایجاد نظامهای فکری بزرگ وعام بود که ادراک معقول را امکانپذیر میسازند.
اندیشمندان روشن اندیش کوشش می کردند تا افکارشان را از جهان واقعی استخراج کنندودرهمین جهان انها رابیازمایند.الگوی آنهاعلم وبویژه فیزیک نیوتونی بودکه به کاربرد روش علمی در قضایای اجتماعی می انجامد.
ویژگی روشن اندیشی این اعتقاد بود که مردم میتوانند بوسیله ی خرد و تحقیق تجربی جهان را ادراک کنند و تحت نظارت دربیاورندواین امربر عهده ی فیلسوفان بود که با کاربرد خرد و تحقیق تجربی قوانین اجتماعی را کشف کنند.
هدف اندیشمندان روشن اندیش ایجاد یک جهان "بهتر" و"خردمندانه تر" است.هر گاه این اندیشمندان ارزشها و نهادهای سنتی را بررسی می کردند غالبا آنها را نابخردانه وبازدارنده ی رشد و تحول انسانی می دانستند.

1- واکنش های محافظه کارانه در برابر روشن اندیشی:
افراطی ترین صورت مخالفت با افکار روشن اندیشی فلسفه ی کاتولیکی ضد انقلابی فرانسه بودکه با افکار لویی دوبونالد و ژوزف دومیستر مشخص می شود،ایندونه تنها با روشن اندیشی بلکه با انقلاب فرانسه نیز مخالفت می کردند وآنرا دست پرورده ی نوعی تفکر روشن اندیشی می انگاشتند.برای مثال دوبونالد از دگرگونیهای انقلابی رمیده بود و آرزوی بازگشت به دوران قرون وسطی را داشت.او خداوند را سرچشمه ی جامعه می انگاشت.
محافظه کاران جنبه ی نابخردانه ی زندگی اجتماعی را تشخیص داده بودندوبرای آن ارزش مثبتی نیز قایل بودند،آنها از آنجایی که از هرگونه اغتشاش بیزار بودند و در پی حفظ نظم موجود بودند،تحولاتی چون انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی را به عنوان نیروهای مخل در نظر می گرفتند.
زایتلین ده قضیه ی عمده را بر می شمارد که به نظر او از واکنش محافظه کارانه سرچشمه می گیرد.
1- برخلاف تاکید روشن اندیشان بر فرد، واکنش محافظه کاری ،بر جامعه و سایر پدیده های وسیع اجتماعی تاکید داشت.
2- از نظر محافظه کاران جامعه مهمترین واحد تحلیلی و تعیین کننده ی رفتار فرد است.
3- افراد تنها مهره هایی شمرده می شوندکه بخشهای سازنده ای چون نقش ها،مقامها،رابطه ها و ساختارها را پر می کنند.
4- در جامعه بخش های اصلی با یکدیگر ارتباط و وابستگی متقابل دارند که همین بنیاد اصلی جامعه به شمار می رود .
5- دگرگونی را تهدیدی برای جامعه و حتی افرادش می انگاشتند.
6- فقط عملکردهای مثبت نهاده و ساختارهای بزرگ را در نظر می گرفتند.
7- واحدهای کوچکی مانند خانواده،محله،گروههای مذهبی وشغلی را نیز مفید و اساسی می دانستند
8- دگرگونیهای نوین اجتماعی همچون صنعتی شدن، شهر گرایی و دیوانسالاری را پیامدهای مختل کننده می شناختند .
9- تاکید همواره، بر اهمیت عوامل غیر تعقلی همچون مناسک و تشریفات داشتند.
10- از وجود یک سلسله مراتب در جامعه پشتیبانی می کردند.

آگوست کنت :
کنت،شاگرد و منشی سن سیمون بود.کنت درصدد حیثیت علمی برای جامعه شناسی بود،لذا به اثبات گرایی روی آورد.او از هرج ومرج رمیده بود ودیدگاه "اثبات گرایی" خود را برای مقابله با آنچه خود فلسفه ویرانگر روشن اندیشی می پنداشت،ساخته و پرداخته بود.او با بانیان روشن اندیشی و انقلاب مخالفت میکرد و حتی با کاتولیک های ضد انقلابی (بویژه دوبونالد و دومیستر)هم آواز بود،اما جهت کارش را میتوان از آنها جدا کرد.
1- اول اینکه او تصور نمی کرد که بازگشت به قرون وسطی امکان پذیر است،زیرا پیشرفت علم و صنعت این امر را امکان پذیر ساخته بود .
2- کنت نوعی نظام نظری بسیارپیچیده تر و کارآمدتر را ساخته و پرداخته کرد که برای شکل گیری بخش مهمی از جامعه شناسی کفایت می کرد.کنت احساس میکرد که پویایی اجتماعی از ایستایی اجتماعی مهمتر است و همین تاکید کنت بر دگرگونی ،علاقه اش را به اصلاح اجتماعی نشان می دهد.

نظریه ی تکاملی یا قانون سه مرحله ای از این قرار است:
1- مرحله الهیات : جهان تا سال 1300 میلادی (نظام فکری این بود که قدرتهای طبیعی وجود دارند و جهان اجتماعی و طبیعی ساخته و پرداخته خدایان است )
2- مابعدالطبیعی : جهان از سال 1300 تا 1800 میلادی (نیروهای انتزاعی مانند طبیعت ، هر چیزی را در نهایت تبیین می کنند)
3- اثبات گرایانه : جهان از سال 1800 به این طرف که شاخص آن اعتقاد به علم است.دراین مرحله انسانها گرایش دارند که از جستجوی علت های مطلق (خدا یا طبیعت) دست بردارند و به جای آن بر مشاهده ی جهان اجتماعی و طبیعی به خاطر کشف قوانین حاکم بر آنها تاکید ورزند.از دیدگاه کنت جهان بیشتر به دگرگونی فکری نياز دارد و برای همین دلیل برای انقلاب اجتماعی و سیاسی وجود ندارد. جامعه شناسی کنت پدیده های بزرگی همچون خانواده را واحد بنیادی تحلیل خود قرار می دهد، نه فرد را.

امیل دورکیم :
روشن اندیشی بر دورکیم و کارش ، هم اثر مثبت و هم منفی گذاشته بود. او از نظر سیاسی لیبرال و از نظر فکری ، محافظه کار بود. دور کیم از نابسامانی های اجتماعی بیزار و هراسان بود . او معتقد بود این نابسامانی های جهان نوین نیست و می توان آنها را با اصلاحات کاهش داددر حالی که مارکس مسایل جهان نوین را ذاتی جامعه ی جدید می انگاشت .
دور کیم در رئش جامعه شناسی ، وظیفه جامعه شناسی را برای بررسی واقعیت های اجتماعی ، یعنی نیروها و ساختارهای می داند که بیرون از افرادقرار دارند و برای آنها الزام آور است مثلا (قوانین نهادمند و باورهای اخلاقی مشترک)
او همچنین می خواست از طریق تحقیق جامعه شناسی فایده ی موضوع را نیز اثبات کند،مثلا در کتابی با عنوان خود کشی ،نشان می دهد که حتی کار کاملا فردی ماننده "خود کشی" یکپدیده کاملا اجتماعی است و این نمونه ی مجاب کننده برای اثبات اهمیت رشته ی جامعه شناسی است. از نظر دورکیم،جوامع ابتدایی با واقعیت های غیرمادی و بویژه با یک اخلاق مشترک و یا آنچه خودش "وجدان جمعی" می شناسد پیوند می خورد، در حالی که جوامع نوین "تقسیم کار" پیچیده انسانها را با نوعی وابستگی متقابل پیوند می دهد .دورکیم در صورتهای ابتدایی زندگی مذهبی،مذهب را به عنوان صورت غالی واقعیت اجتماعی غیر مادی معرف می کند که سرچشمه دین خود جامعه است .دورکیم به دو نوع واقعیت اجتماعی مادی و غیر مادی معتقدبود ولی تاکید اصلی اش بر واقعیت های اجتماعی غیر مادی (مانند فرهنگ و نهادهای اجتماعی ) بود.
دورکیم میدانست که بازگشت به عصری که در آن " نوعی وجدان جمعی " تسلط داشت امکان ناپذیر است ، اما احساس می کرد که میتوان اخلاق مشترک را در جامعه نوین تقویت کرد و مردم از این طریق بهتر می توانند باناهنجاریهایی که از آن رنج می برند مقابله کنند .
10- قضیه ی مهم زایتلین :
افراطی ترین صورت مخافت با افکار روشن اندیشی ، فلسفه کاتولیکی ضد انقلابی فرانسه بودکه با افکار لویی دوبونالد و ژوزف دو میستر ، مشخص می شود. ایندو نه تنها با روشن اندیشی بلکه با انقلاب فرانسه نیز مخالفت می کرد، زیرا این انقلاب را تا اندازه ای دستپرورده ی نوع تفکر مختص روشن اندیشی می انگاشتند. برای مثالدوبونالداز دگرگونیهای انقلابی رمیده بود و آرزوی بازگشت به دوران قرون وسطی را داشت او خداوند را سرچشمه ی جامعه می انگاشت و فرد را مز و پایه تر از معتقدات مذهبی می دانست.
1- برخلاف تاکید روشن اندیشان بر فرد، واکنش محافظه کاری ،بر جامعه و سایر پدیده های وسیع اجتماعی تاکید داشت.
2- از نظر محافظه کاران جامعه مهمترین واحد تحلیلی و تعیین کننده ی رفتار فرد است.
3- افراد تنها مهره هایی شمرده می شوندکه بخشهای سازنده ای چون نقش ها،مقامها،رابطه ها و ساختارها را پر می کنند.
4- در جامعه بخش های اصلی با یکدیگر ارتباط و اوابستگی متقابل دارندکه همین بنیاد اصلی جامعه به شمار می رود .
5- دگرگونی را تهدیدی برای جامعه و حتی افرادش می انگاشتند.
6- فقط عملکردهای مثبت نهادها و ساختارهای بزرگ را در نظر می گرفتند.
7- واحدهای کوچکی مانند خانواده،محله،گروههای مذهبی وشغلی را نیز مفید و اساسی می دانستند
8- دگرگونیهای نوین اجتماعی همچون صنعتی شدن، شهر گرایی و دیوانسالاری را پیامدهای مختل کننده می شناختند .
9- تاکید همواره، بر اهمیت عوامل غیر تعقلی همچون مناسک و تشریفات داشتند.
10- از وجود یک سلسله مراتب در جامعه پشتیبانی می کردند.
این 10 قضیه بالا را که واکنش محافظه کارانه در برابر روشن اندیشی پدید آورده بودباید به عنوان نخستین بنیاد فکری تحویل جامه شناسی درفرانسه بشمار آورد.
هر چند در این جا برعدم پیوستگی میان روشن اندیشی وضد روشن اندیشی تاکید شده است ، اما زاید من معتقد است که پیوستگیهییی نیز میان ایندو وجود دارد :
1- واکنش ضد روشن اندیشی بر علمی ساخته و پرداخته ی روشن اندیشی سوارشده بود
2- ضد روشن اندیشی ، تاکید روشن اندیشی برپدیده های جمعی را برداشته و بسیار آن را بسط داده بود.
3- هر دو مکتب به مسایل جامعه نوین وبویژه پیامدهای منفی آن برافراد، توجه نشان ميدادند.



ریشه های جامعه شناسی آلمان :
می توان گفت که جامعه شناسی اولیه آلمان در مخالفت با نظریه مارکسیستی ساخته و پرداخته شد. چنانکه آلبرت ساسمون مدعی شدکه نظریه وبر در طی یک بحث طولانی وشدید با روح مارکس تحول یافت .
وبر ،مارکس و مارکسیستهاي زمان خود را جبر گرایی اقتصادی می انگاشت که نظریه های تک علتی درباره ی زندگی اجتماعی ارایه می دادند. یکی از مواردی که وبر را آشفته کرده بود این بود که افکار چیزی جز بازتاب منافع مادی نیستند و این منافع مادی اند که ایدئولوژی را تعیین می کنند ولی وبر بیشتر توجهش را به افکار و تاثیر آن بر عوامل اقتصادی اختصاص داده بود . وبر همچنین بیشتر از همه بر به تاثیر افکار مذهبی بر اقتصاد نظر داشت . او همچنین به دین های دیگر جهان توجه داشت و می خواست ببیند که چگونه ماهیت این ادیان از رشد سرمایه داری در جوامع معتقدبه آنها جلوگیری کردند.
وبر همچنین در صدد تکمیل نظریه مارکس بود ، مارکس در کارهایش درباره ی قشربندی برطبقه اجتماعی و بعد اقتصادی قشر بندی تاکید داشت اما وبر استدلال می کرد که ابعاد دیگر قشربندی را باید بسط داد تا قشربندی برمبنای منزلت و قدرت رانیز در بر می گیرد. از میان کسانی که بر وبر نفوذ داشتند ایمانویل کانت از همه برجسته تر بود ولی نیچه نیز بی تاثیر نبود،بویژه تاکید نیچه بر قهرمانان .
فلسفه ی ایمانوئل کانت برخی از جامعه شناسان آلمان را به اتخاذ چشم انداز ایستا تری سوق داده بود.
نظریه ی وبر براساس فراورده ی عقلانیت(خرد گرایی)بنیاد یافته است.وبر با اتکاء به مطالعات تاریخی-تطبیقی به این نتیجه رسید که دیوان سالاری نمونه ی عالی عقلانیت است.وبر در بحث دیوانی کردن،نهادهای سیاسی را شرح می دهدو سه نوع نظام اقتدار را نام می برد:
1- سنتی 2- فرهمندانه 3 -عقلانی- قانونی

از نظر او تنها جهان نوین غربی می تواند یک نظام اقتدار عقلانی-قانونی را بپروراند و در همین جهان است که میتوان رشد کامل دیوان سالاری نوین را یافت.
در اقتدار سنتی : با رهبری سر و کار داریم که برای این به قدرت می رسد که خانواده و طائفه اش همیشه رهبر بوده اند.
در اقتدار فرهمندانه : این رهبر اقتدارش از قابلیت ها ویا از اعتقاد پیروانش به او سرچشمه می گیرد.
در اقتدار عقلانی -قانونی: در این نظام ،اقتدار از قواعدی سرچشمه می گیرد که عقلا ًوقانونا ًبه تصویب رسیده باشند.
لیبرال ومحافظه کار بودن وبرسبب شد که افکارش بیشتر توجه جامعه شناسان را جلب کند.
نظریه ی وبر بیشتر از نظریه ی مارکس توجه جامعه شناسان را به خود جلب کرد
زیرا که :
1- وبر از نظر سیاسی پذیرفته تر بود( لیبرال و محافظه کار )
2- از وبر به عنوان رقیب مارکس استفاده کردند ( بخصوص در آمریکا)
3- تفکر وبری دانشگاهی تر بود .
4- وبر بر سنت کانتی کار میکرد ( گرایش به تفکر بر حسب روابط علت و معلول)
5- کار وبر همه جانبه تر بود .

گئورگ زیمل :

وی بر خلاف مارکس و وبر که سالها نادیده گرفته شده بود ، در تحول نظریه ی جامعه شناختی آمریکا و نظریه ی عمده اش "کنش متقابل نمادین " ،اثرونفوذ فراوانی داشت.یکی از شگفتیهای کار زیمل آن بود که او نیز به همان قضایای پهن دامنه ای که ذهن مارکس و وبر را تسخیرکرده بود،تا اندازه ای پرداخت.فلسفه ی پول زیمل توجه گروهی از نظریه پردازان جدید را جلب کرد.او در اصل نگران پیدایش یک اقتصاد پولی در جهان نوین بود به گونه ای که از فرد جدا گردد وبر اوتسلط یابد وهمین موضوع به نوبه ی خود باعث چیرگی فرهنگ به عنوان یک کل بر افراد است.
گروه دو نفره وسه نفره ی زیمل :
او فکر می کرد که هرگاه یک گروه دو نفره،سه نفر شود، تحول جامعه شناسی تعیین کننده ای رخ می دهد ،امکانات اجتماعی تازه ای درین گروه پدیدار می شود برای مثال در گروه جدید ، یکی از اعضا می تواند در اختلافات میان دو نفر دیگر،نقش داور یا میانجی را ایفا کند و از این مهمتر ،دو تن از سه نفر می توانند با همدیگر همدست شوند و بر عضو سوم تسلط یابند و این قضیه در ابعاد کوچک همان رویداد ی را نشان دهد که ممکن است با پیدایی ساختارها ی بزرگ اتنفاق بیفتد ، بصورتی که این ساختارها از افراد جدا گردند و آغاز به تسلط بر آنها کنند

مکتب مهم آمریکا ( شیکاگو ):

گروه جامعه شناسی در دانشگاه شیکاگو در سال 1892 به وسیله " البیون اسمال"پایه گذاری شد . نقش او در نهادمند سازی جامعه شناسی اعتبار بیشتری دارد تا کارهای فکری اش.
مکتب شیکاگو رنگ مذهبی داشت ، برخی از اعضا ی این مکتب خودشان کشیش بودند وبرخی کشیش زاده . با هجوم پیامدهای مثبت و منفی شهرگرایی و صنعتی شدن این نظریه پدید آمد که جامعه شناسی باید به اصلاحات اجتماعی علاقمند باشد.یکی از خدمات اعضای این گروه "ویلیام تامس" تاکیدش به روی تحقیق علمی در امور جامعه شناسی بود . تامس با کتاب " دهقان لهستانی" توجهاتی را به سوی بررسی جهان تجربی با کاربرد یک چهارچوب تئوری سوق داد . بررسیها و تحلیل های بعدی وی جنبه خرد نگرانه به خود گرفت و همین تاکید یکی از ویژگیهای محصول نظری شیگاگو( نظریه کنش متقابل نمادین ) شد . او به خاطر این گفته روانشناختی – اجتماعیش مشهور است که " اگر انسانها موقعیتهایشان را تلقی کنند پس پیامدهای این موقعیتها نیز واقعی اند " شخصیت برجسته ی دیگر شیکاگو ، رابرت پارک است که اهمیت او برای تحول جامعه شناسی از چندین سرچشمه آب میخورد :
1- در گروه جامعه شناسی شیکاگو شخصیت مسلطی بود .
2- در اروپا آموزش دیده بود و توانست جامعه شناسان شیکاگو را به اندیشه های اروپا آشنا کند .
3- قبل از جامعه شناس شدن یک خبر نگار بود که توانست علاقه اساسی مکتب شیکاگو را به بوم شناسی شهری پدیدار کند .
4- راهنمای دانشجو یان فوق بود .
5- او و برجس نخستین کتاب درسی مهم و اساسی جامعه شناسی را با عنوان " درآمدی به علم جامعه شناسی " را نوشتند .

چارلز هورتن کولی :
بینشهای کولی در زمینه روانشناسی اجتماعی دارای نفوذ و تاثیر بوده است کولی به موضوع " آگاهی " علاقه داشت و معتقد بود که نباید آن را از زمینه اجتماعیش جدا کرد . " خود آیینه سان " وی بدین معنا ست که انسانها آگاهی کسب می کنند و این آگاهی در کنش متقابل و مداوم اجتماعی شکل میگیرد .مفهوم دیگرش " گروه نخستین " است که گروهی رودر رو است و با پیوند دادن کنش گر به جامعه گسترده تر نقش اساسی دارد اسا ساً در چهار چوب گروه نخستین است که خود آیینه سان پدیدار میشود و کودک خود محور یاد میگیرد که دیگران را به حساب آورد و از این طریق به یک عضو سهیم در جامعه تبدیل میشود .
هم کولی و هم مید از دیدگاه " رفتار گرایانه روی گردان بودند و با دیدی مثبت معتقد بودند که انسانها آگاهی و خرد دارند و جامعه شناسان باید این جنبه از واقعیت اجتماعی را شناخته و بررسی کنند . کولی از جامعه شناسان میخواست که خودشان را جای کنش گران مورد بررسی شان بگذارند و روش درونگری همدلانه را برای تحلیل آگاهی به کار برند .

مید :
مهمترین اندیشمند شیکاگو و نظریه اش کنش متقابل نمادین است . محصو ل مید: ذهن ، خود و جامعه است که توسط دانشجویانش گردآوری شد . و شاهستون نظریه کنش متقابل نمادین است . مید یک نظریه روانشناختی – اجتماعی را به جامعه شناسی آمریکا ارائه داد که با نظریه های اساساً اجتماعی بیشتر نظریه پردازان اروپایی در تضاد است (به استثناء زیمل )


افول مکتب شیکاگو :

افولش در دهه 1930 اوج گرفت ولی با مرگ مید و عزیمت پارک اهمیت آن از بین رفت . دلایل این انکسار عبارتند از :
الف ) توجه بیش از اندازه به آمار
ب ) اعمال سلطه انحصاری بر مجلات و امکانات بررسیها و مطالعات جامعه شناسانه
ج) ظهور و رشد سایر کانونها به ویژه هاروارد و اتحادیه آیوی


مکتب مهم آمریکا ( هاروارد ) :
ظهور جامعه شناسی در هاروارد با ورود " سوروکین " به این دانشگاه آغاز شد.
او آثار زیادی از خود به جای گذاشت که از همه مهمتر " پویایی اجتماعی و فرهنگی " در چهار جلد از معروفترین آنها هستند . وی از نظریه های تکاملی در باره دگرگونی اجتماعی اعراض کرده و نظریه ای چرخه ای را ابراز داشته که جوامع بشری میان سه گونه ذهنیت ( حسی ، مفهومی ،آرمانگرایانه ) درنوسان است . در گونه ی اول جوامع برای درک واقعیت بر حواس تاکید میورزند ، در جوامع گونه دوم شیوه های متعالی تر و مذهبی تر فهم واقعیت وجود دارد و جوامع مبتنی بر ذهنیت آرمانگرانه از نوع گذاری اند که اغلب تعادل میان دو گونه ی قبلی را برقرار میسازند .
( ا لبته نظریه ی تکاملی چرخه ای را در جوامعی که دارای شناخت هستند نمی توان صحیح دانست چون با شناخت انسانها جلوی خطاهای گذشته را میگیرند )
سوروکین محرک دگرگونی اجتماع را در منطق درونی هر یک از این جوامع جستجو میکند به این معنی که جوامع بشری برای گسترش شیوه تفکرشان به آخرین حد منطقی اش ، تحت فشار داخلی هستند .

پارسونز :
درنخستین سالهای تدریس در هاروارد تاثیر زیادی روی دانشجویان کارشناسی ارشد گذاشت ( از جمله مرتون ). او در سال 1937 نظریه کارکرد گرایی را به نگارش درآورد که به چهار دلیل برای جامعه شناسی در آمریکا مهم بود :
1- نظریه پردازان بزرگ اروپایی ( دورکیم ، وبر ، پارتو ) را به قشر وسیعی از مخاطبان آمریکایی معرفی کرد .
2- تقریباً هیچ توجهی به مارکس نکرد و همین موجب شد که نظریه مارکسیسم در آمریکا مشروعیت نداشته باشد
3- نظریه پردازی جامعه شناسی را فعالیتی مشروع و مهم نمایاند .
4- از نظریه های ویژه ای در جامعه شناسی دفاع کرد که بعدها تاثیر عمیقی بر این رشته گذاشت .
پارسونز روی ساختارها ی جامعه و روابطشان با همدیگر تاکید داشت و معتقد بود که اینها به سوی توازنی پویا حرکت دارند تاکید پارسونز بیشتر بر حفظ نظم در میان عناصر گوناگون جامعه بود
کار پارسونز پیامدهای منفی داشت :
1- تفسیرهایش از جامعه شناسی آلمان چندان درست نبود.
2- بی توجهی اش افکار و نظریه های مارکس را در حاشیه جامعه شناسی نگه داشت .
3- نظریه هایش دارای چندین ضعف جدی است.

جورج هومنز:
از ثروتمندان بوستون بودولیسانسش را از هاروارد گرفت.او با انتشار درآمدی به پارتو، وی به جرگه ی جامعه شناسان پیوست .پس از بازگشت از جبهه جنگ جهانی دوم به گروه اجتماعی پارسونز در هاروارد پیوست و کم کم به صورت معتقدین پارسونز درآمد .

جامعه شناسی های خلاق :
دهه های 1960 و 1970 شاهد یک شکوفایی در چندین چشمنداز نظری بود که " مونیکا موریس " همه آنها را تحت عنوان جامعه شناسی " خلاق " یک کاسه کرد .

1- جامعه شناسی پدیده شناختی :
نظریه پردازش " شوتس " میباشد . این نظریه بسیار انتزاعی و پیچیده و گهگاه ناهمخوان است .این مکتب بر آگاهی تاکید دارد . به این ترتیب که شوتس در سطح فردی از آگاهی کنش گران یعنی شیوه ای که انسانها واقعیت اجتماعی را میسازند و رابطه آن با اندیشه و کنش فردی بحث میکند . از بحث او میتوان به این نتیجه رسید که کنشگران برای ساختن هر واقعیتی که بخواهند آزادی عمل دارند ولی در قلمرو فرهنگی کنشگران ملزم به رعایت هنجارها و ارزشهای جامعه اند و یا گاهی تحت نظارت آنها قرار دارند .
1- روش شناسی مرد م نگارانه :
آفریننده این نظریه کارفینگل بود . او جهت گیری پارسونز ( کارکرد گرایی ساختاری ) را با جهت گیری شوتس (پدیدار شناسی ) درآمیخت . از جهت جغرافیایی این روش نخستین فرآورده نظری ساحل غربی آمریکاست و تا امروز نیز در همین منطقه متمرکز مانده است . این روش در اصل به بررسی دانش عقل سلیم ویک رشته رویه ها اختصاص دارد که افراد عادی جامعه با توسل به آنها عقلشان را به کار می اندازند و چاره جویی میکنند و در شرایطی که خودشان را در آن می یابند عمل میکنند .
وابستگان به این مکتب روش شناسی مردم نگارانه به بررسی زندگی روزانه در سطح فردی بسیار گرایش داشته اند گرچه به جنبه های ذهنی پهن دامنه زندگی اجتماعی همچون ارزشها ،هنجارها و فرهنگ نیز به شدت علاقه مند بوده ه اند .
3- جامعه شناسی وجودی :
این مکتب به خاطر علاقه اش به کنشگران و اندیشه ها و کنشهایشان با دو رهیافت دیگر وجه مشترک دارد . جامعه شناسی وجودی به پیچیدگیها ی زندگی فردی و شیوه های برخورد کنشگران با این پیچیدگیها تاکید دارد این جامعه شناسی علاقه ویژه ای به احساسات تعلقات و خود انسانها دارد . جامعه شناسی وجودی خود را بیشتر از جامعه شناسیهای دیگر درگیر جهان واقعی میداند اما همچنان در حاشیه باقی مانده است .

چكيده اي از نظريه ى كاركرد گرايان و نظريه ي كشمكش:
1)جامعه ى ايستا يا دست كم در حالت متغير
2) بر ساماندهى جامعه تآ كيد مى ورزند
3) همه ى عناصر جامعه در استوارى آن دخيل اند
4) نظم جامعه بطور غير رسمى بوسيله ى هنجارها و اخلاقيات مشترك صورت مى گيرد
5) انسجام و يكپارچگى ناشى از ارزشهاى جامعه است
نظريه ى كشمكش:
1) جامعه در هر مقطعى دستخوش فرا گرد دگرگونى است
2) عدم توافق و كشمكش را در هر نقطه از جامعه مى بينند
3) بسيارى از عناصر اجتما عى را در از همگسيختگى دخيل مى دانند
4)هر گونه نظم را ناشى از اعمال زورسران مىدانند
5)نقش قدرت در حفظ نظم جامعه دخيل است
كاركردهاى كشمكش به نظر گئورگ زيمل و كوزر:
1) ترميم جامعه اى كه در حال گسيختن است(جنگ ايران و عراق)
2) استوار كردن جامعه اى با ارائه ى دشمن ذهني(ايران و آمريكا)
3) كشمكش سبب ائتلاف برخى گروهها ميشود
4) كشمكش مى تواند بعضى از اعضاى جامعه را به فعاليت وا دارد
5) كشمكش كاركرد ارتباطى دارد( يعنى مواضع و مرز ميان گروهها روشن ميشود)

كاكرد گرايی ساختاری:
کارکردگرایان ساختاری برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام نقش مثبتی قایل اند و کارکردگرایان ساختاری با رابطه ی یک جزء نظام با اجزای دیگر نیز سرو کار دارد. آنها اجزای نظام ونیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر می گیرند چندانکه دگر گونی دریک جزء به دگرگونی در جزء دیگر می انجامد.دگرگونی در یک جزء ممکن است چنان با دگرگونی دراجزای دیگر تعادل یابد که گویی هیچگونه دگرگونی درکل نظام پدید نیامده است.اما اگر این تعادل برقرار نشود سراسر نظام دگرگون میشود هر چند که کارکرد گرایی ساختاری یک چشم انداز توازنی را می پذیرد اما لزوماً یک دیدگاه ایستا به شمار نمی آید، در این توازن نظام اجتماعی ، دگرگونیها به شیوه ای سامانمند رخ می دهند و نه انقلابی .در نظریه ی کارکردگرایی ساختاری ، دو اصطلاح ساختاری و کارکردی را لزوماً نباید با هم به کار برد ، هر چند که معمولاً این کار را انجام میدهند ساختارهای یک جامعه را بدون توجه به کارکرد آن برای ساختارهای دیگر میتوان بررسی کرد ، به همین ترتیب نیز کارکردهای انواع فرآیندهایی را که ممکن است ساختاری به خود نگیرد، میتوان به تنهایی بررسی کرد .
بسياری بر اين باورند كه كاركرد گرايی ساختاری بر نظريه جامعه شناسی مسلط بوده است ‏‏‏‏،با اين همه ولی اكنون به عنوان يك نظريه جامعه شناسی اهميت خود را از دست داده است ،اما افرادی همچون دمرات و پيترسون موضع مثبت تری دارند و می گويند كه كاركرد گرايی ساختاری يك هوس زود گذر نيست و می پذيرند كه ممكن است به صورت نظريه جامعه شناسی ديگری تكامل يابد همچنان كه خود آن از دل ارگانيسم ما قبل خود تكامل يافته است.
مارك آبراهامسون استدلال می كند كه اين نظريه ماهيت يكپارچه ای ندارد و سه نوع كاركردگرايی را بر می شمارد:
كاركرد گرايی فرد گرايانه:
كه بر نياز های کنشگران وانواع ساختار های بزرگی كه به عنوان پاسخی به اين نيازها پديدارمي شوند تاكيد دارد .(هوادار عمده ی آن ما لينو فسكي)
2- كاركرد گرايی فیمابینی:
كه بر روابط اجتماعی، بويژه مكانيسمهايی كه برای سازگاری با فشارهای موجود در اين روابط بكار برده می شودسرو كار دارد .(هوادار عمده ی آن رد لكيف بروان )
3- كاركرد گرايی اجتماعی:
اكثر جامعه شناسان پيرو اين نظريه اند و اين بيشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن دامنه جامعه ،روابط داخلی ميان آنها و تاثيرات آنها روی کنشگران توجه دارد.
ريشه های تاريخی كاركرد گرايی ساختاری:
سه جامعه شناس بر جسته ی قديمی كنت ،اسپنسر و دوركيم بر كاركرد گرايی ساختاری از همه بيشتر تا ثير داشته اند.
كنت:
از جامعه ی خوب برداشتی هنجار مند داشت و همچنين برداشتی از توازن در داخل جامعه داشت ،به هر حال مهمترين مفهوم كار او گرايش به مقايسه جوامع بشری با ارگانيسمهای زيست شناختی بود.او نظامهای اجتماعی را به سان نظام
ارگانيكی می انگاشت كه درست به همان گونه ارگانيسم هاي زيست شناختی كار مي كنند .از جمله قياس هاي كنت ، مقايسه ی ارگانيسم سلولها با خانواده ها ، بافت های زيستی با طبقات و كاستهای اجتماعی و مقايسه اعضای بدن با شهرها واجتماعات بود
اسپنسر:
او نيز ارگانيسم را پذيرفته بود ،ولي اين نظريه در جامعه شناختی او به گونه ناخوشايندی با فلسفه فايده گرايانه همراه بود.
اين فايده گرايی باعث شده بود كه بر کنشگران خود محور تاكيد ورزد .اسپنسر ميان ارگانيسم هاي اجتماعی و زيستی همانندی هایی می ديد:
1- هر دو ارگانيسم (اجتماعی و فردی) رشد و توسعه می يابند.
2- در هر دو ارگانيسم افزايش در حجم به افزايش در پيچيدگي و تمايز منجر می شود.
3- تمايز در ساختارها در هر دو ارگانيسم به تمايز در كاركرد منجر می شود .
4- اجزای هر دو ارگانيسم به هم وابسته اند ،به طوری كه هر گونه دگرگونی در جزء به دگرگونيها در اجزای ديگر می انجامد.
5- سرانجام اينكه خود هر يك از اجزا ی پديده های فردی و اجتماعی را می توان به عنوان يك ارگانيسم در نظر گرفت.
دوركيم:
دركل بايد گفت كه علاقه دوركيم به واقعيت های اجتماعی،در واقع علاقه اش را به اجزای ارگانيسم اجتماعی و روابطشان و نيز تاثير آنها بر كل جامعه منعكس می سازد .مهمترين كار دوركيم اين بود كه ميان مفهوم ((علت اجتماعی)) ومفهوم((كار كرد اجتماعی)) تمايز قائل بود.
در بررسی علت های اجتماعی: بايد توجه كرد كه يك ساختار معين چگونه بوجود آمده و چرا يك چنين صورتی را به خود گرفته است.
اما در بررسی كاركرد های اجتماعی: بايد توجه كرد كه يك ساختار معين چه نيازی را برابر يك نظام گسترده تر برآورده می سازد.
در كل ميتوان گفت كه كاركرد گرايان ساختاری:
1- برای اجزای نظام در تداوم عملكرد كل نظام نقش مثبتی قايلند.
2- آنها اجزای نظام وكل نظام را در حالت توازن در نظر می گيرند،چنانكه دگرگونی در يك جزء به دگرگونی در اجزای
ديگر می انجامد.
3- تغييرات دراين نظام سامانمند است.
4- اين ديدگاه هر چند چشم انداز توازن را می پذيرد،اما لزوما يك ديدگاه ايستا به شمار نمی رود.
5- در اين نظريه ،دو اصطلاح((كار كرد))و ((ساختار))را لزوما نبايد با هم بكار برد.چونكه ساختار يك جامعه را می توان بدون توجه به كار كرد آن برای ساختار ديگر بررسی كرد وبر عكس.

الگوی كاركردگرايی ساختاری:
مرتون شاگرد پارسونز‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏‏‏‏‏‏‏،كسی است كه تنها بيانيه مهم را در باره ی كاركرد گرايی ساختاری در جامعه سناسی نوشته است و آن در باره ی (قواعد تحليل كاركردی در جامعه شناسی ) است .
بينش های او مشهور است و انتقاد مشهورش از 3 اصل مسلم و بنيادی تحليل كاركردی است:
1- اصل وحدت كاركردی جامعه را قابل تعميم به جوامع بزرگتر و پيچيده تر نمی داند.
2- مشمول عام كاركرد گرايی را نيز شامل همه صورت های فرهنگی و اجتماعی نمی شناسد. (مثلاَ می گويد مليت گرايی افراطی (شونيزم) در جهان كه روز به روز برسلاحهای اتمی اش افزوده می شود،می توان كاركردی بسيار منفی داشته باشد.)
3- اصل گريز ناپذيری كاركردهای كه مبنی بر ضرورت داشتن كاركرد در ساختار موجود در جامعه است ، دست كم بايد پذيرش اين واقعيت را داشته باشيم كه انواع ديگر شقوق ساختاری و كاركردی گوناگونی را می توان در جامعه پيدا كرد.
به نظر مرتون انگيزه های ذهنی افراد را نبايد با كاركردهای ساختارها يا نهادها اشتباه گرفت ، در اين جا كاركردها عبارتند از عملكردهايی كه تطبيق و سازگاری يك نظام اجتماعی را امكان پذير مي سازد و تطبيق و سازگاری نشانگر قبول گرايش ايدئولوژيك است.
ياد آوری اين نكته مهم است كه يك واقعيت اجتماعی می تواند برای واقعيت اجتماعی ديگر پيامدهای منفی داشته باشند،مرتون برای تصحيح اين چشم پوشی مفهوم (كژكاركرد) را مطرح ساخت درست همچنانكه ساختارها يا نهادها می توانند به حفظ بخش های ديگر نظام كمك كنند مي توانند پيامد منفی هم داشته باشند. (برای مثال برده داری در ايالات متحده پيامد هاي مثبتی چون نيروی كار ارزان ،كمك به اقتصاد پنبه و…..داشت، اما كژ كاركردهايی همچون وابسته ساختن شديد جنوبی ها به اقتصاد كشاورزی و در نتيجه عدم آمادگی برای صنعتی شدن را در پی داشت)
مرتون همچنين ،مفهوم (بی كاركرد) را كه برای يك نظام دردی را دوا نمی كند مطرح ساخت. از جمله ی آنها صورتهای اجتماعی (به جا مانده) از دوران تاريخي پيشين می باشد، كه در جامعه معاصر هيچ اثر مهمی ندارند.
مرتون همچنين برای توضيح غلبه ی كاركردهاي مثبت بر منفی ،مفهوم تعادل خاص را مطرح ساخت، سودمندی اين مفهوم از اينجا ناشی مي شود كه جامعه شناسان را به مسأله اهميت نسبی كاركردها سوق مي دهد0مثلا ً آيا برده داری براي جنوب كاركرد بيشتر داشت يا كژكاركرد )
مرتون همچنين براي پاسخگويی به مسائل گوناگون ناشی از عملكرد سازمانها و نهادها و گروهها ، مفهوم سطح تحليل كاركردي را مطرح كرد.
مرتون همچنين مفهوم كار كردها پنهان و آشكار را مطرح ساخت، كاركرد آشكارآنهايی هستند كه با قصد قبلی صورت مي گيرند و پنهان آنهايی است كه بدون قصد قبلی صورت می گيرد.(مثلاً كاركردآشكار برده داری داری افزايش بازدهی اقتصادی جنوب بود ، اما كاركرد پنهان ايجاد يك طبقه محروم)
همه ساختارهای اجتماعی گريز ناپذير نيستند و برخی از نظام های اجتماعی مان را می توان خذف كرد.

نظريه تكاملي پارسونز:
پارسونز جهت مقابله با انتقادی كه نظريه وی را ايستا و فاقد قابليت برخورد با دگرگونی اجتماعی داشتند، سرانجام از سال 1996 به بعد،به بررسی دگرگونی اجتماعی و به ويژه تكامل پرداخت .
نخستين عنصر سازنده اش در اين كار فراگرد (تمايز) بود. او فرض را براين گرفته بود كه هر جامعه ای از يك رشته خرده نظام ساخته می شود كه از نظر ساختار و كاركرد با هم متفاوتند. سپس با تكامل يافتن جامعه ، خرده نظامهای جديد تمايز مي يابند و البته بايد تخصيص يافته تر و تطبيق پذيرترباشند پس از نظر وی نظام تكامل يافته ترنظام متعال تراست و جنبه رشد تطبيق پذيری چرخه ی دگرگونی تكامل را بوجود می آورد.
جامعه دستخوش تكامل بايد از نظام انتسابی به سوی يك نظام دستاوردی حركت كند، به عبارتی مشاركت افراد و گروههايی كه از سهيم بودن كامل در گرداندن نظام محروم بوده اند بايد از محروميت رهايی يابند و اعضای كامل جامعه فرد گردند.
همچنين با تمايز يافتن بيش از پيش ساختارها و كاركرد را اجتماعی ، نظام لرزشی جامعه نيز بايد كاملاً دستخوش تغيير شود.
پارسونز رخداد تكامل را مرحله به مرحله و غير خطی می انگارد و 3 مرحله گسترده را در اين فراگرد نام می برد كه بر پايه ابعاد فرهنگی اين مراحل را از هم جدا می سازد :
1- ابتدايی
2- ميانين
3- نوين
تحول اساسی در انتقال از مرحله اول به مرحله دوم ، توسعه زبان ،بويژه زبان نوشتاری است و تحول بنيادی از (ميانين) به (نوين) (قواعد نهادمند نظم هنجاری بخش) يا (قوانين) است.
به هر حال تحليل پارسوتر از تكامل، كوششي است براي (به نظم كشيدن گونه هاي ساختاري و ارتباط متوالي آنها) سپس نوعي تحليل ساختاري تطبيقي به شمار مي رود

نظريه قشر بندی كاركردی وانتقادهای برآن:
درسال (1945)مطرح شد اين نظريه به وسيله ی كینگزلی و ويلبرت مور مطرح شد و شايد شناخته شده ترين كار در نظريه ساختاری – كاركردی باشد ، آنها آشكارا گفته اند كه اين نظريه را به گونه ای جهانی وضروری در نظر می گيرند . آنها استدلال می كنند كه هيچ جامعه ای در جهان نبوده كه قشر بندی نشده يا كاملا بدون طبقه باشد، از ديد آنها قشر بندی ضرورت كاركردی دارد ،هر جامعه ای به چنين نظامی نياز دارد و همين نياز يك نوع نظام قشر بندی را بوجود می آورد . آنها قشر بندی را به عنوان يك ساختار درنظر می گيرند و ياد آور می شوند كه قشر بندی نه به افراد درون نظام قشر بندی ،بلكه به نظامی از سمت ها اطلاق می شود و بر اين تاكيد دارند كه چگونه سمت ها را مشخص درجات متفاوتی از حيثيت را با خود يدك می كشند و همین نظام آدمها را به سوی سمت های در خور انسان سوق می دهد.
1- برخی از سمت ها از سمت های دیگر خوشایندترند.
2- برخی از آنها برای بقای جامعه مهمترند.
3- سمت های گوناگون اجتماعی ، تواناییها و استعدادهای متفاوتی را ایجاب می کند .
این قضایا به سمت هایی توجه دارند که از نظر کارکردی برای جامعه مهمترند . به نظرآنها همان سمت هایی که در نظام قشربندی از همه بلند پایه ترند از همه نیز ناخوشایندترند ولی برای بقای جامعه مهمترند و جامعه باید پاداش های بیشتری برای این سمت ها قایل شوند تا افرادی که این سمت ها را دارند فعالانه تر کار کنند . دیویس و مور آشکارا گفته اند که قشربندی یک تمهید است که ناخود آگاه شکل می گیرد.
انتقادات:
1- این نظریه جایگاه ممتاز کسانی که قدرت و حیثیت و پول را در اختیار دارند تحکیم می کند.
2- چون در گذشته ساختار اجتماعی قشربندی وجود داشته پس در آینده نیز باید تداوم یابد.
3- تصور اینکه سمت های کارکردی از نظر اجتماعی متفاوتند چندان قابل دفاع نیست (رفته گر و مدیر تبلیغات)
4- اینکه سمت های بالای جامعه کی در اختیار افراد فرودست گزارده نشده است تا عدم کارایی یا عدم صحت آنها به اثبات برسد.

شرایط بنیادی جامعه که آبرل و همکارانش از آن سخن می گویند:
1- ویژگیهای جمعیتی :اگر جمعیت هر جامعه ای نابود یا پراکنده شود وجود جامعه آشکارا در خطر خواهد افتاد و این امر زمانی رخ می دهد که جامعه چندان جمعیت خود را از دست بدهد که ساختارهای گوناگونش از کار بیفتد.
-2جمعیت بی تفاوت تهدیدی برای جامعه به شمار می رود : دراینجا درجه بی تفاوتی مطرح است اما در برخی موارد ممکن است جمعیت چنان بی تفاوت گردد که اجزای گوناگون سازنده ی جامعه از عملکرد بیفتد و جامعه فرو ریزد .
3- جنگ همه علیه همه : کشمکش های بسیار شدید داخلی در یک جامعه ایجاب می کند که نظارت اجتماعی وارد صحنه شوند و با کاربرد زور آنرا فرو نشانند.(کارکردگرایان ساختاری معتقدند که هیچ جامعه ای نمی تواند با زور به مدت طولانی دوام یابد)همچنانکه خود آبرل مطرح می کند جامعه ای که تنها بر زور استوار است تناقض ذاتی دارد.
4-هر جامعه ای می تواند با جذب شدن در جامعه ای دیگر از طریق الحاق ، فتح و... پایان گیرد.
روی دیگر سکه این است :
1- جامعه برای برخورد با محیطش روش های مناسبی داشته باشد .مثلاً بوم شناسی که هر جامعه ای باید نیازهای لازم برای بقایش را از محیط بیرون بکشد بدون آنکه منابعش را نابود کند
2- هر جامعه ای باید روش کارامدی برای برقراری روابط جنسی داشته باشد یعنی باید چنان شکلی داشته باشد که هر دو جنس فرصت های کافی برای کنش متقابل داشته باشند . وانگهی باید انگیزش لازم برای تولید مثل به میزان متناسب برای بقای جامعه داشته باشند
3- هر جامعه باید به اندازه ی کافی نقش های تفکیک شده در اختیار داشته باشد و نیز بداند که به چه شیوه ای باید انرا به مردمش واگذارد.
4- داشتن یک نظام ارتباطی کارامد که پیش نیاز هر نوع نظام اجتماعی است که عناصر سازنده اش عبارتند از :الف- زبان ب- راههای ارتباطی.
5- داشتن یک رشته هدف های مشترک و روشن برای جلوگیری از هرج و مرج
6- داشتن روش هایی برای دست یابی به هدف مشترک که نظام هنجاربخش همین کارکرد را بر عهده دارد
7-هر جامعه باید تظاهرات عاطفی مردمش را تنظیم کند زیرا عواطف افسارگریخته می تواند سرچشمه ی هرج و مرج باشد البته برخی از عواطف ضروری اند مثلاً عشق و وفاداری خانوادگی برای تضمین جمعیت کافی
8- جامعه برای تحت نظارت درآوردن صورت های رفتاری مخرب به نظارت های کارامدی نیاز دارد(از ابرو انداختن تا باتون پلیس)

کارکرد گرایی ساختاری تالکت پارسونز :
پارسونز معتقد است یک کارکرد مجموعه فعالیت هایی است که در جهت برآوردن یک نیاز یا نیازهای اجتماعی انجام می گیرد بر اساس این تعریف چهار تکلیف را برای همه ی نظام ها ضروری می داند :
1- تطبیق: یعنی هر نظامی باید با محیطش سازگاری ایجاد کند و محیط را با نیازهایش سازگار کند.
2- دستیابی به هدف: هر نظامی باید هدف های اصیل خود را تعیین کند و به آنها دست یابد .
3- یکپارچگی : هر نظامی باید روابط متقابل اجزایش را تنظیم کند.
4- سکون یا نگه داشت الگو : هر نظامی باید انگیزش های افراد و الگوهای فرهنگی آفریننده و نگهدارنده یاین انگیزش ها را ایجاد نگهداری و تجدید کنند .این چهار تکلیف با چهار نظام کنش پیوند دارد که به شرح زیر است:

الف) ارگانیسم رفتاری ب) نظام شخصیتی
د)نظام فرهنگی ج) نظام اجتماعی
دراینجااین سطوح به دو شیوه ترکیب شده اند :*هر یک از سطوح بالاتر سطوح زیرین خود را در این سلسله مراتب تحت نظارت دارند هر یک از سطوح پایینتر شرایط و انرژی مورد نیاز برای سطوح بالاتر را فراهم می کند .
از لحاظ محیط فعالیت نظام کنش پایین ترین سطح که همان محیط جسمانی و ارگانیک است جنبه های غیر نمادین بدن انسان ،ساختمان بدنی و اعضایش را شامل می شود .
در بالا ترین سطح واقعیت نمایی قرار دارد که به نظر پارسونز روشن ساختن گرایش کلی جوامع بشری به برخورد نمادین با عدم قطعیت ها دلواپسی ها و فجایع بشری است که با معنی دار بودن سازمان اجتماعی در تعارض است.
انتقادهای ذاتی عمده ومنطقی و روش شناختی به کارکرد گرایی ساختاری :
الف ) یکی از انتقادهای عمده این است که این نظریه به اندازه ی کافی به تاریخ نمی پردازد، یعنی
درواقع ذاتاً غیر تاریخی است .
ب) عدم اعتماد به روند دگرگونی اجتماعی. (ترنر وماریانسکی هم معتقداند که این عدم توجه وجود دارد و اگر هم مختصر توجهی است بیشتر از دیدگاه تحولی است تا از جنبه ی تکاملی )
ج) بارزترین و رایج ترین انتقاد، عدم پرداختن به قضیه ی کشمکش است. کارکردگرایان ساختاری، کشمکش را لزوماً مخرب میدانند. آبراهامسون می گوید :که اینها در مورد توافق اجتماعی ، استواری و یکپارچگی غلو میکنند
در مجموع برداشت کلی ، محافظه کارانه است دیویدلاک ،کوین، گولدنرو... از تکیه وتاکید بر جنبه هنجار بخش نظام فرهنگ انتقاد کرده اند و این دبستان را یک نظام ایدئولوژیک میدانند .
این انتقادهای ذاتی عمده ، دو جهت بنیادی را نشان میدهد : 1 - این که آشکارا به نظر میرسد که این نظریه تاکید تنگ بینانه ای دارد که نمیگذارد بسیاری از قظایا وجنبه های مهم جهان اجتماعی را بررسی کند
.2_ اینکه همین تاکید به این نظریه رنگ و بویی محافظه کارانه میدهد چنان که در پشتیبانی از وضع موجود و نخبگان مسلط عمل کرده و هنوز هم تا اندازه ای می کند.
انتقادهای روش شناختی ومنطقی :
الف ) مبهم و نا روشن است ، برای مثال منظور از ساختار ، کارکرد و نظام اجتماعی دقیقاً چیست ؟ به دور از هر گونه جامعه واقعی است یعنی بیشتر توجه به نظامهای اجتماعی انتزاعی دارد .
ب) ادعای عام و جهان شمول بودن این نظریه در حالی که هیچ نظریه فراگیری وجود ندارد و منتقدان معتقداند که بهترین چیزی که جامعه شناسی می تواند به آن دل ببندد نظریه های محدود به یک دوره تاریخی وبا دامنه متوسط است .
ج) فقدان ابزار تحقیقی و تحلیلی حتی شیوه ی مقایسه را مخدوش ساخته و خود نیز روش های کارامدی ایجاد نکرده است.
* بدتر از همه این نظریه (کارکردگرایی ساختاری) مبتلا به غایت شناسی نا موجه است، یعنی ناتوان از شناسایی رابطه ی غایت شناسی میان جامعه و اجزای متشکله ی آن است. خصلت همان گویی ، استدلال این دبستان را مبتلا به دور می سازد ، یعنی چرخه ای را بوجود می آورد که "کل بر حسب اجزاء و اجزاء بر حسب کل " تعریف می شود.

مسئله هابزی نظم:
نیرویی که از جنگ اجتماعی همه علیه همه جلوگیری می کند عبارت است از :نظام اجتماعی- نظام توقعاتی ، در اینجا کارکرد های توامان این دو نظام موجب استقرارنظم و در نهایت اثبات می شود. پارسونز به شیوه یکارکردگرایی ساختاری به مسئله نظم پاسخ گفت که به نظر او با یک رشته مفروضات عمل می کند .

1- نظامها از خاصیت نظم و وابستگی متقابل اجزا برخوردارند .
2- نظام ها گرایش به حفظ خود به خودی نظم دارند.
3- نظامها می توانندایستا باشند یا با یک فرایند دگرگونی سامانمند عمل کنند
4- ماهیت بخشی از نظام به صورت های دیگر نظام تاثیر میگذارد .
5- نظامها مرزهای محیطشان را حفظ میکنند .
6- تخصیص و یکپارچگی دو فرایند بنیادیند که برای حالت توازن نظامها ضروری است .
7- نظامها گرایش به حفظ خود دارد یعنی مرزها ی روابط اجزا با کل را حفظ میکند ، تنوعات محیطی را تحت نظر دارند و گریش به دگرگونی داخل نظام را مهار میکند .
پارسونز به خاطر جهت گیری ایستایش بسیار مورد انتقاد بود و همین باعث شد اندک اندک به دگرگونی روی آورد همچنانکه میداند سرانجام بر تکامل جوامع تاکید کرد

چهار نوع نظام کنش پارسونز:
1) نظام اجتماعی : از مجموعه ای از کنشگران فردی ساخته میشود که در موقعیتی که دسته کم جنبه فیزیکی یا محیطی دارد با همدیگر کنش متقابل دارد این کنشگران بر حسب گرایش به ارضای حد مطلوب برانگیخه میشود و رابطه اشان با موقعیتهایشان و همچنین با همدیگر بر حسب و به واسطه یک نظام ساختار بندی فرهنگی و نمادهای مشترک مشخص میشود .
پارسونز واحد بنیادی در بررسی نظام اجتماعی را آميزه ي نقش و منزلت می گيرد و همچنین ارزشها و هنجا رها را در تحلیل فرد به کار میگیرد . منزلت به یک جایگاه ساختاری در داخل نظا م اجتماعی اطلاق میشود و نقش همان کاری است که یک کنشگر در همان موقعیت انجام میدهد . کنشگر بر حسب اندیشه و اعمال در نظر گرفته نمی شود بلکه بر حسب موقعيتی که در نظام اجتماعی دارد .
پارسونز شیوها ی انتقال ارزشها و هنجارها را طی روند اجتماعی شدن وملکه ذهن شدن ( ارزش بصورت بخشی از وجود کنشگر یا وجدان اجتماعی او در می آید ) میشناسد و می گوید :ترکیب الگوهای جهت گیری ارزشی که به وسیله کنشگر طی روند اجتماعی شدن بدست می آید با ید تا اندازه ی زیادی نتیجه ی کارکرد ساختار نقش بنیادی و ارزش های مسلط نظام اجتماعی باشد.
پارسونز چنین تصور می کرد که کنشگران در فرایند اجتماعی شدن گیرندگانی منفعلند واجتماعی شدن را فرایندی محافظه کارانه ای می داند که طی آن تمایلات نیازی کودکان را به جامعه پیوند می دهد و همین نظام اجتماعی وسایل برآورده شدن این تمایلات را فراهم می سازد .
پارسونز اجتماعی شدن را یک تجربه عمرانه می انگارد . اجتماعی کردن و نظارت اجتماعی در این نظام مکانیسم های اصلی اند (البته هر نظام اجتماعی باید در برابر برخی از تنوعات و کجروی ها مدارا کند) یک نظام اجتماعی انعطاف پذیر نیرومندتر از نظام اجتماعی است که تا ب هیچ گونه کج رو ی را ندارد .
پارسونز چهار خرده نظام را نام میبرد که در جهت تثبیت وتکمیل توازن کارکرد دارند .
1) اقتصاد : اقتصاد که کارکردش تطبیق با محیط از طریق کار تولید و تخصیص برای جامعه است .
2) سیاست : کارکردش دستیابی به هدف از طریق پیگری هدفهای اجتماعی و بسیج کنشگران و منابع در جهت این هدف است
3) نظام اعتقادی: کارکردش سکون از طریق انتقال فرهنگ به کنشگران است
4) عرف اجتماعی : کارکردش یکپارچگی است ( قوانین ). همین عرف است که عناصر سازنده جامعه را هماهنگ میسازد .

2) نظام فرهنگی :
پارسونز فرهنگ را نیروی عمده ای می انگاشت که عناصر گوناگون نظام اجتماعی را به همدیگر پیوند می دهد .فرهنگ میانجی کنش متقابل میان کنشگران است و شخصیت و نظام اجتماعی را با هم ترکیب میکند . فرهنگ این خاصیت را دارد که کم و بیش میتواند بخشی از نظامها ی دیگر گردد .
پارسونز فرهنگ را نظام الگو دار و سامانمندی از نمادها میداند که هدفهای جهت گیری کنشگران ، جنبه های ملکه ی ذهن شده نظام شخصیتی و الگوهای نهادمند نظام اجتماعی را در بر میگیرد .
قابلیت انتقال و اشاعه فرهنگ از نظامی به نظام دیگر از خصلت نمادین ذهنی فرهنگ ناشی میشود .پارسونز به این نتیجه میرسد که معیارهای اخلاقی همان "شگردهای یکپارچه کننده و حاکم بر نظام کنش " میباشند .
در نظریه پارسونز فرهنگ یک نظام مسلط است و او خود را یک جبر گرای فرهنگی مینامد .

3)نظام شخصیتی :
این نظام در لفافهای از سایر نظامها پرورده شده وشکل میگیرد با این همه به جهت پیوندهایش با ارگانیسم خود و بی همتایی تجربه زندگی شخصی به یک نظام مستقل تبدیل میشود . پارسونز شخصیت را " نظام سازمان یافته ای از جهت گیری و انگیزش کنش کنشگر فردی می انگارد " . پارسونز و شیلز تمایلات نیازی را مهمترین واحدهای انگیزش کنشی و عنصر سازنده شخصیت میداند .آنان تمایلات نظامی را از کششها جدا میدانند و میگویند : کششها همان گرایشهای فطری و " انرژی جسمانی که کنش را امکان پذیر میسازد " میباشند .
پارسونز میان سه گونه تمیلات نیازی بنیادی تمایز قایل میشود :
1- نخستین گونه کنشگران را وامیدارند تا در روابط اجتماعیشان به دنبال عشق ـ تایید و ... بروند .
2- دومین گونه ، ملکه ذهن شده ای را در بر میگیرد که کنشگران را به رعایت معیارهای گوناگو ن وا میدارند .
3- سومین گونه ، چشمداشتهای نقشه کنشگران را به دادن و ستاندن پاسخها ی متناسب سوق میدهد .
پارسونز از نظام شخصیتی انفعالی که نقطه ضعف آشکار نظریه ی او به شمار می آید ،به نظر می رسد که آگاه بوده است.او در این موارد کوشیده است تا به شخصیت قدری خلاقیت ببخشد.
4 ) ارگانیسم رفتاری :
این نظریه را فقط برای این در نظریه اش گنجانده بود که منبع انرژی برای نظام های دیگرش بود.

نظریه ی تکاملی پارسونز:
پارسونز جهت مقابله با انتقاداتی که نظریه ی وی را ایستا و فاقد قابلیت برخورد با دگرگونی اجتماعی می دانستند ؛سرانجام از سال 1996 به بعد به بررسی دگرگونی اجتماعی و بویژه تکامل پرداخت . نخستین عنصر سازنده اش در این کار فرایند تمایز بود . او فرض را بر این گرفته بود که هر جامعه ای از یک رشته خرده نظام ساخته می شود که از نظر ساختار و کارکرد با هم متفاوتند . پس با تکامل یافتن جامعه خرده نظام های جدید تمایز می یابند و البته اینها باید تخصیص یافته تر و تطبیق پذیرتر باشد پس از نظر نظام تکامل یافته تر نظام متعالی تر است و جنبه رشد تطبیق پذیری چرخه دگرگونی تکامل را به وجود می اورد.
جامعه دستخوش تکامل باید از نظام انتسابی به سوی یک نظام دستاوردی حرکت کند.به عبارتی مشارکت افراد وگروههایي که از سهیم بودن کامل در گرداندن نظام محروم بوده اند باید از محرومیت رها یی یابند و اعضای جامعه فرد گردنند همچنین با تمایز یافتن بیش از پیش ساختارها و کارکردهای اجتماعی نظام ارزشی جامعه نیز دستخوش تغیر شوند.
پارسونز رخداد تکامل را مرحله به مرحله و غیر خطی می انگارد و سه مرحله گسترده را در این فرایند نام میبرد که بر پایه ابعاد فرهنگی این مراحل را از هم جدا میسازد . 1- ابتدایی 2- میانی 3- نوین
تحول اساسی در انتقال از مرحاه اول به مرحله دوم توسعه زبان بویژه زبان نوشتاری است وتحول بنیادی از میانی به نوین قواعد نهاد مند نظم هنجار بخش یا قوانین است به هر حال تحلیل پارسونز از تکامل کوشش است برای به نظم کشیدن گونه های ساختاری و ارتباط متوالی آنها ، پس نوعی تحلیل ساختاری تطبیقی بشمار میرود.

كار دارندورف :
به نظر دارندورف و نظريه پردازان كشمكش هر جامعه اى در هر مقطعى دستخوش فرا گردهاى دگرگونى است در حالى كه كاركرد گرايان ميگويند جامعه ( ايستا و يا دست كم در حالت توازن متغير است).
دارندورف معتقد است كه جامعه نمى تواند بدون داشتن هر دو جنبه ى كشمكش و توافق ادامه حيات بدهد . سپس بين روانه هاى توافق و كشمكش روابط متقابلى وجود دارد ..( به نظر دارندورف توزيع نابرابرانه ى اقتدار همواره عامل تعيين كننده ى كشمكش ها ى منظم اجتماعى ميشود )
اقتدار:
دارندورف بر ساختار ها ى گسترده تآ كيد دارد. اين فكر در نظريه ى اصلى اش جنبه ى اساسى دارد كه سمت ها ى گوناگون اجتماعى از مقادير متفاوتى از اقتدار برخوردارند. اقتدار نه در افراد بلكه در سمت ها نهفته است.
در تحليل دارندورف اقتدار هميشه مستلزم فرماندهى و فرمانبرى است. از آنهايى كه سمت ها ى با اقتدار دارند انتظار مى رود كه زير دستانشان را تحت نظارت بگيرند يعنى آنها را به خاطر چشمداشتهاى اطرافيان بر ديگران چيرگى دارند. و چون اين اين اقتدار مشروع است پس كسانى كه به اين اقتدار تن در نميدهند بايد مجازات شوند.
تا آنجا كه به دارندوف مربوط مىشود اقتدار يك ساختار هميشگى ندارد بدينسان كه شخص با اقتدار در يك گروه لزومآ با همان سمت با اقتدار را در محيط ديگر ندارد.
و از اين استدلال چنين بر مى آيد كه جامعه از واحدهاى گوناگونى ساخته مىشود كه دارندورف انها را((همگروههاى آمرانه تنظيم شده)) مينامد . از آنجا كه جامعه بسيارى از اين همگروهيها را در بر ميگيرد يك فرد مىتواند در يكي از آنها سمت بالا دست و سمت فرو دست را اشغال كند.
اين دو گروه منافع معينى دارند كه در ذات و جهت متناقضند و دراين جا اصطلاح منافع دارندورف پيش مى آيد كه در داخل هر نوع همگروهى آنهايى كه سمت هاى مسلط را در دست دارند خواستار حفظ وضع موجودند در حاليكه دارندگان سمت هاى پايين در جستجوى دگرگونى اند. برخورد منافع در هر همگروهى دست كم به گونه ى پنهان هميشه وجود دارد واين به آن معنى است كه مشروعيت اقتدار هميشه در خطر است.
دارندورف براى تبيين كشمكش اجتماعى از سه گروه نام مى برد:
الف)شبه گروه :كه مجموعه اى از متصديان سمتها با منافع نقشي يكسان
ب)گروه ذينفع
ج)گروههاى كشمكش.
با پديد آمدن گروهها ى كشمكش و ساختار ناشي از آن كه تنها بخشي از واقعيت اجتماعي است به دگرگونى مى انجامد.
اين نظريه هم بعلت توجه اندك به نظم و ثبات مورد انتقاد قرار گرفته كه عبارتست از:
1)برگردان نارسايى از نظريه ى ماركسيتى به زبان جامعه شناسى است.
2)وجه اشتراك آن با كاركرد گرايى ساختارى خيلى بيشتر است.
3) به ابهام مسائل مفهومى و منطقى دچار است.
4) يكسره كلامى است و لذا براى فهم انديشه و كنش فردى چيز زيادى بدست نمى آيد.

نظريه ى كشمكش رندل كالينز:
كالينز از سال 1975 اعلام داشت كه تاكيدش بر كشمكش جنبه ى عقيدتى ندارد. يعنى بد يا خوب بودن را كه جنبه اى سياسى پيدا كند. مد نظر ندارد بلكه آنرا بعنوان يك روانه و شايد تنها روانه ى اساسى زندگى برگزيده.
كالينز كارش را از ديدگاه فردي شروع كرد از اينرو ريشه هاى نظرى كشمكش را در پديده شناسى مردم نگارانه نهفته مىداند. كالينز ساختارهاى اجتماعى را بيشتر به صورت الگوهاى كنش متعادل در نظر ميگيرد تا به عنوان هسته هاى خارجى و الزام آور با اينهمه كنشگران را پيوسته در حال باز آفريدن سازمان اجتماعى مىبيند.
كالينز هم به ماركس و هم به وبر ايراد گرفته و با توسل به قشر بندى اجتماعى نوعى جامعه شناسى خرد را مطرح ميسازد كه طى آن تآكيد بر جنبه هاى اجتماعى و فرهنگىوعاطفى مىتواند مشخصه ى كار وى باشد.
كالينز با توجه به سه اصل بنيادى:
1) آدمها در جهان ذهنى خود ساخته اى زندگى مى كنند
2) آدمها قدرت تآثير گذارى يا نظارت بر تجربه ى ذهنى افراد ديگر را ندارند.
3) آدمها مي خواهند مخالفان خود را تحت نظارت در آورند.

كالينز پنج اصل را در زمينه ى كشمكش مى پروراند كه عبارتند از:
الف)نظريه ى كشمكش بايد بر زندگى واقعى تآكيد كند نه صورتبنديهاى انتزاعى مانند كاركردگرايى ساختارى
ب) اين نظريه بايد آن ترتيب هاى مادى را كه بر كنش متقابل اثر مى گذارد بررسى كند.
ج) كسانى كه منابع مادى را تحت نظارت دارند در پى نفع خود افراد فاقد منابع را استثمار مى كنند.
د) بر پديده هاى فرهنگى از ديدگاه منافع و منابع و قدرت بايد نگاه كرد.
و) به بررسى علمى قشر بندى و جنبه هاى ديگر جهان اجتماعى سخت پايبند است.
همين نوع پايبندى علمى كالينز را واداشت تا يك رشته از قضايا را در رابطه با انواع جنبه هاى ويژه ى زندگى اجتماعى ساخته و پرداخته كند كه سه قضيه ى آن عبارتند از:
1) تجربه هاى فرماندهى و فرمانبرى تعيين كنندگان اصلى نگرشها و رفتارهاى فردى اند.
2) هر چه شخص بيشتر فرمان دهد مغرورتر و به خود مطمئن تر و رسمى تر است و بهتر مى تواند خودش را با آرمانهاى سازمانى كه به نام آن فرمانهايش را توجيه مى كند منطبق سازد.
3)هر چه شخص بيشتر فرمان برد مطيع تر و تقدير گراتر و بيگانه تر از آرمانهاى سازمانى است و خودش را تطبيق نميدهد.

نوکارکرد گرایی یا نظریه دگرگونی ساختاری –کارکردی یا نظریه تمایز :
کارکرد گرایی که از دهه 1960 رو به افول گذاشت . در میانه دهه 1980 کوشش به سوی احیای این دبستان نشان داده می شود . نهضت اخیر چنین تعریف می شود : شاخه ای از نظریه ی کارکرد گرایی که به خود انتقاد دارد و می کوشد روحیه فکری کارکرد گرایی را گسترش دهد در ضمن هسته ی نظری آن را همچنان حفظ کند.
- نظریه خصلت کثرت گرایی وباز بودن را دارد -1
گرایش و توجه به تحلیل کارکرد های سطح خرد و خردتر را هم دارد . آنها یکپارچگی اجتماعی را یک امکان اجتماعی می بینند .
وجود نظام های متشکله کنش (شخصیت،فرهنگ،نظام اجتماعی پارسونز ) را می پذیرد ولی برداشت افراد از آنها را هم برای ساختار اجتماعی حیاتی می دانند و هم سرچشمه دگرگونی و نظرات اجتماعی .
از اینرو این دگرگونی را موجب انفراد و فشارهای نهادی میدانند .
همچنین سمت گیری ضد تجربی دارند و از آنجا که حصول این همه بعید می نماید ،الگزندر می گوید : نوکارکرد گرایی بیشتر یک گرایش است تا یک نظریه تحول یافته.
کولومی آن را یک نظریه تجدید نظر شده می شناسد که معتقد است سه ضعف بنیادی دارد .
1- بسیار انتزاعی و فاقد ویژگی تاریخی و تجربی است .*به گروههای عینی و روانه های اجتماعی و مسئله قدرت و کشمکش توجهی ندارد.*به یکپارچگی ناشی از دگرگونی ساختاری بیش از انداره تاکید دارد .
در نتیجه ی این انتقادها چندین تجدید نظر در نظریه ی دگرگونی ساختاری – کارکردی انجام گرفته که عبارت اند از : الف) تمایز اجتماعی پیشرفت آمیزروند فایق و اصلی شده هر چند که تمایز زدایی هم در کنار تمایز تجربه شده اما این تمایز زدایی بیشتر در نتیجه نا خرسندی از نو گرایی ( تحول نا همسان ،تمایز نا همسان ) رخ میدهد اما تمایز ناقص هم زمانی پدید می اید که نخستین گامها د ر راه تمایز درست برداشته شود.
ب) تجدید نظر طلبان نظریه تمایز را متوجه چگونگی اثر گذاردن گروههای مشخص به دگرگونی اجتماعی کرده اند و تاثیر عواملی چون قدرت ، کشمکش و اتفاق را بررسی میکند.
ج) نظریه ی نو کارکرد گرایی انواع گسترده تری از پیامدهای اجتماعی ناقص ، تنگناها و فشارهای اجتماعی را در نظر می گیرند.
نظریه ی تمایز آنچنان بسط یافته که با پذیرش تنوعات متعدد خود به خود به سوی تاکید بر کشمکش و رقابت کشیده می شود.

مفاهیم نظریه لوکاچ:
در دهه 1920در اثر عمده اش بر جنبه ی ذهن نظریه مارکس تاکید ورزید که بیشتر از انتشار دست نوشته های اقتصادی و فلسفی متاثر بود و این کار های اولیه مارکس است او روی دو مفهوم عمده تاکید کرد .
1- چیز وارگی : پایه این کار لوکاچ مفهوم طلسم انگاری مارکس از کالا بود وطلسم انگاری عبارت است از فرایندی که طی آن کنشگران در جامعه سرمایه داری برای کالاها و بازارشان وجود عینی مستقلی قایل میشوند.
تفاوت این دو مفهوم "چیز وارگی" و "طلسم انگاری " در میزان گستردگی آنهاست .مفهوم طلسم انگاری محدود به نهاد اقتصادی است اما لوکاچ مفهوم چیز وارگی را به سراسر جامعه دولت ، قوانین و بخش اقتصادی گسترش میدهد بنا به گفته لوکاچ انسان در جامعه سرمایه داری با واقعیت ساخته دست خودش است ( کالا ) نه تنها بیگانه میشود ، حتی خود را یکسره بازیچه قوانین آن می انگارد .
لوکاچ حین پرورانیدن افکارش در این باره به تلفیق بینشهایی از وبر و زيمل پرداخت ولی برخلاف آنها آن را سرنوشت گریز ناپذر بشریت نمی انگاشت بلکه مساله چیز وارگی رامحدود به سرمایه داری می دانست .
آگاهی طبقاتی : در تعریف این خصلت گروهی از آدمها که جایگاه همانندی را در نظام تولید اشغال می کنند .
لوکاچ آگاهی طبقاتی را پس از عبور از حالت پیشين آن یعنی آگاهی کاذب می داند و می گوید : بیشتر طبقات اجتماعی در برابر تاریخ نتو انسته اند بر این آگاهی کاذب فایق آیند.در نظامهای ماقبل سرمایه داری ساخت و کار طوری بوده که قدرت دولت مانع از پیدایی و تبلور آگاهی طبقاتی میشد ند .
پس تنها بودن در نظام سرمایه داری آگاهی طبقاتی به نقطه ای میرسد که در آنجا نمیتوان خود آگاه گردید . حتی در دل نظام سرمایه داری خرده برژوازی و دهقانان بخاطر موقعیت ساختاری مبهمشان نمی توان آگاهی طبقاتی را در خود بپرواند ، در صورتی که طبقه پرولتاریا ظرفیت پروراندن آگاهی طبقات راستین را دارد با عملکرد همین ظرفیت ونیروهای خارج از آن پرولتاریا از حالت وجودی طبقه در خود "یعنی یک موجود آفریدهی ساختار اقتصادی "بیرون می آید وبه حالت طبقه ای برای خود "یعنی طبقه ای که به جایگاه و رسالتش آگاهی دارد "در میاید .

تحليل دوباره ى ماركس توسط لويى آلتوسر را شرح دهيد ؟
شاخص كار لويى آلتوسر تآكيد بر كار ماركس است. نظر آلتوسر اين است كه بيشتر ماركسيستها كار ماركس را به درستى تفسير نكرده اند.
يكى از قضاياى قابل طرح: اين است كه آيا ماركس در سراسر زنذگى اش موضع فكرى ثابتى را اتخاذ كرده بود يعنى آيا ماركس يك انديشمند ساختاري جبر گرا يا يك ديالكتسين انسانگرا؟
به نظر آلتوسر دستنوشته هاى سال 1844 زمانى نوشته شده بود كه ماركس به شدت تحت تآثير هگل فلسفه انسانگرايى و نگران اثر مخرب شرايط از خود بيگانه كننده ى سرمايه داري روي فرد بود. اين نگرانى ها به نظر آلتوسر غير علمى بودند و مى با يست به خاطر تحول ماده انديشى علمى رفع مى شدند.
به عقيده ى آلتوسر جان كلام ماركس در ساختارهاى جامعه و قوانين نهفته است كه بر عملكرد اين ساختارها حاكمند و كنشگران آزاد در اين قضيه چندان نقشى ندارند.
آلتوسر مىگويد كه در تاريخ كار ماركس يك نوع ((انقطاع معرفت شناختى)) آشكارا ديده مىشود. بدينسان كه ماركس به طرز نمايانى از ذهن گرايى فلسفى (يك موضوع ايدئولوژيك) به نظريه ى انتزاعى (يك موضوع علمى) تغيير جهت داده است. يعنى پيش از سال 1845 ماركس بيشتر يك انسانگراى فلسفى بود اما بعد از سال 1845 به يك نوع جهت گيرى علمى ترى روى آورد.
ماركس با هر نظريه اى كه تاريخ و سياست را مبتني بر ذات انسان مى انگارد قطع رابطه كرد. چون ماركس يك رشته ى تازه از مفاهيم علمى - ساختارى همچون تشكلهاى اجتماعى ساختار و روابط توليد را جايگزين مفاهيم انسانگرا يانه اش كرد.
موضع فكري آلتوسر نوعى بازگشت به آن تفكر اقتصادى و مكانيسمى است كه بر نظريه پردازان كمونيست پيش از انقلاب 1917 روسيه مسلط بود.
آلتوسر گذشته از آنكه مى كوشيد يك تفسير ساختارى از كار ماركس بيرون كشد. بر آن بود تا بر اساس آن يك تحليل ساختلري نيز از جامعه ى سرمايه دارى به عمل آورد.
آلتوسر جامعه ى سرمايه دارى را يك تشكل اجتماعى و نوعى جامعيت عينى و پيچيده در يك مرحله ى خاص از تحول تاريخى مى انگارد.
او معتقد است كه يك تشكل اجتماعى از سه عنصر بنيادى 1-اقتصاد 2- سياست 3- ايدئولوژيك و همچنين به تناقض هاى موجود ميان اين پديده هاى ساختارى آگاهى داشت.
آلتوسر جبر گرايان اقتصادى را به اين خاطر نيز مورد انتقاد قرار مى داد كه آنها عوامل اقتصادى را هميشه داراي جايگاه مسلط مىانگارد و عوامل ديگرى چون سياست و ايدئولوژيك را هميشه در نقش عوامل ثانوى مى بينند.
به نظر آلتوسر بايد به روابط ميان نهادهاى گوناگون اجتماعى نيز توجه داشت.

نظريه ى انتقادى(دبستان فرانكفورت) :
نظريه ى انتقادى محصول گروهى از نو ماركسيستهاى آلمانى است كه از حالت نظريه ى ماركسيستى بويژه از گرايش آن به جبر گرايى اقتصادى دل خوشى ندارد.
نظريه ى انتقادى بيشتر از انتقادها يى ساخته شده است كه از جنبه هاى گوناگون زندگى اجتماعى و فكري به عمل آمده است. اين نظريه از كار ماركس الهام ميگيرد.
مكتب انتقادى در بر گيرنده ى انتقاد از جامعه و نيز نظامهاى گوناگون معرفتي است و هدف نهايى آن افشاى دقيقتر ماهيت جامعه است.
انتقادهاى عمده ى آن:
الف) انتقاد به نظريه ى ماركسيستى:
با اينكه از كار ماركس الهام گرفته است اما از جبر گرايى نهفته در بخشهايى از كار اصلي ماركس انتقاد ميكنند و ميگويند كه آنها ميبايست به جنبه هاى ديگر زندگى اجتماعى توجه كنند. مكتب انتقادى در حدود آن است كه با جلب توجه به قلمرو فرهنگى حيات اجتماعى و توسعه ى فرهنگى اين عدم تعادل را تصحيح كنند.
ب) انتقادهايى به اثبات گرايى:
بخشى از اين انتقاد ، به انتقاد از جبر گرايى اقتصادى ارتباط پيدا مى كند. زيرا كسانيكه جبرگرا بودند، بخشى يا تمام نظريه ى معرفتى اثبات گرايانه را كه مكتب علوم فيزيكى را به عنوان معيار دقت و قطعيت براى همه ى رشته ها در نظر ميگيرند--- پذيرفته بودند.
مكتب انتقادى به اثبات گرايى انتقاد ميكند كه به چيز وارگى كردن جهان اجتماعى گرايش دارد وآنرا بسان يك فراگرد طبيعى مينگرد.
اما نظريه پردازان بر فعاليت انسانى و شيوه ى تآثير گذارى اين فعاليت ها بر ساختارهاى اجتماعى گسترده تر تآكيد كنند.
همچنين انتقاد مى كنند كه اثبات گرا يى ، كنشگران را موجودات منفعل ميشمارد ، اما مكتب فرانكفورت اين فكر را نمى پذيرد كه قوانين عام علمى را مى توان بى چون و چرا درباره ى كنش انسانى بكار برد. همانطور كه مارتين جى گفته :اثبات گرايى نتيجه اش مطلق سازى واقعيت هاى عينى و چيز وارگى نظم موجود است.
ج) انتقادها يى از جامعه شناسى:
دبستان فرانكفورت به جامعه شناسي به علت علم گرا يى آن و اينكه روش علمى را به هدفى در خود و براى خود تبديل كرده، حمله مى كند. همچنين جامعه شناسى چون وضع موجود را پذيرفته ، نميتواند انتقاد را آنچنان جدى انجام بدهد كه از ساختار موجود فراتر رود . دبستان انتقادى ، جامعه شناسى را به چشم پوشى از افراد متهم ميكند.
به گفته ى { زولاتان تار } جا معه شناسى به جاى اينكه وسيله اى براى انتقاد و محرك نوگرايى باشد ، به بخش جدايى ناپذير از جامعه ى موجود تبديل گشته است.
د) انتقاد از جامعه ى نوين :
بيشتر كارها ى مكتب انتقادى در جهت انتقاد از جامعه ى نوين و اجزاى سازنده اش بوده است ، ترنت شروير در كتابش ، روشن ميسازد كه چون سرمايه دارى نوين در ايجاد و تحكيم سلطه ى بيشتر با عناصر فرهنگى كار ميكند بر خلاف سرمايه داري اوليه كه عمدتآ با اقتصاد اين كار را انجام ميداد انتقادى از وبر هم ملهم ********* در تآكيد آنان بر عقلانيت و خرد باورى به عنوان جريانى مسلط بر جامعه ى نوين بازتاب مييابد.
در جامعه ى نوين سركو بى ناشى از عقلانيت به جاى استثمار اقتصادى ، به عنوان مساله ى اجتماعى غالب را گرفته است.
دبستان انتقادى ، تفكيكى را كه وبر ميان ( عقلانيت صورى ) و ( عقلانيت ذاتى ) قائل شده ، آشكارا پذيرفته است.
عقلانيت صورى متوجه كارآِيى و بهره ورى است نه رها ساختن مردم از بند سلطه ، آنان اينگونه عقلانيت را تفكر (تكنو كراتيك|عقلانيت فنى) ميدانند كه هدفش خدمت به نيروها ى سلطه گر است.
هربرت ماركوزه كه منتقد شديد تكنولوژى نوين بود معتقد بود كه تكنولوژى در جامعه ى نوين به توتاليتاريسم(فرا گيرندگى) راه ميبرد، در واقع او ميگويد كه اين تكنولوژي به روشهاى مؤثرتر نظارت خارجى بر افراد منجر ميشود ؛ نمونه ى بارز تلويزيون براى اجتماعى كردن و ساكت كردن مردم است ،تكنولوژى را وسيله اى براى تسلط بر مردم ،سركوب خرديت وتجاوز به آزادي كنشگران است.
نتيجه ى اين فرآيند ، پيدايى پديدهاى است، كه ماركوزه آن را جامعه ى تك بعدى خوانده است ، ميشود . در چنين جامعهاى افراد توانايى تفكر انتقادى و منفى درباره ى جامعه را از دست ميدهند. ماركوزه اين نظر اصلى ماركس را حفظ كرده است كه تكنولوژي را براى ساختن يك جامعه ى (بهتر) مى توان بكار بست.
انتقاد از فرهنگ:
دبستان فرانكفورت از (صنعت فرهنگ ) سخت انتقاد ميكند ،يعني بر ساختارهاى عقلانى و ادارى (مانند شبكه هاى تلويزيون ) كه مهار فرهنگ نوين را در دست دارد و معمولآ (فرهنگ توده اى ) را توليد ميكنند ،از سوى اين مكتب به عنوان (فرهنگ جهت داده شده) غير خود جوش ، چيز وار شده و ساختگى و نه به عنوان يك چيز واقعى توسط (ژى 1973 ) تعریف شده است.

دبستان انتقادى از دو چيز اين فرهنگ بسيار نگران است
الف) از تآثير ساكت كننده وسركوب گر اين فرهنگ نگرانند
ب) دروغين بودن آن؛ چون مكتب انتقادى آنرا مجموعه اي از افكار از پيش بسته بندي شده ى توده گير مى داند كه توسط رسانه ها ى همگانى انتشار مييابد.
دبستان انتقادى بر صنعت دانش محصول مؤسسات توليد كننده ى دانش نيز انتقاد وارد ميكنند .
نظريه پردازان اين دبستان بر خلاف ماركس با تحليل وضع موجود در جوامع به اصطلاح پيشرفته، به نوميدى گرائيده و ساختار ها ى عقلانى را به تعبير (وبر) "قفس آهنين مى انگارند.كه آينده ى انسانها را رقم ميزند.
اما يكى از عمده ترين انتقادهايى كه به نظريه اى انتقادى ميشود، اينست كه به جاى آ نكه خدمات مثبتى انجام داده باشد ، بيشتر به طرح انتقاد پرداخته است.

خدمات عمده ى نظريه ى انتقادى :
الف) ذهن گرايى
خدمت عمده اش كوششى است براى تجديد جهت گيرى نظريه ى ماركسيتى (از زير بنا به رو بنا) بويژه در دو سطح : فردى ---فرهنگى ميباشند.
ريشه هاى هگلى نظريه ى انتقادى ، سرچشمه ى عمده ى تعلق اين دبستان به ذهنيت بوده ، البته واقعيتهاى‌اجتماعى‌معاصر نيز فراوانى بعد از جنگ جهانى‌دوم و توفيق صنعت فرهنگ در جلوكيري از رشد آگاهى انقلابى‌ا ز عوامل مؤثر در اين جهت بوده است
مشروع سازى مورد اشاره اى (هابر ماس) يك نظام فكرى است كه نظام سياسى آن را ايجاد مى كند تا نظام سياسى را در هاله اى از رمز و راز بپوشاند وبه وضع موجود مشروعيت ببخشد.با اين همه مردم در پذيرش اين مشروع سازى ها بيش از پيش ترديد ميكنند ودر نتيجه ، نظامهاى سياسى نوين مانند نظام سياسى آمريكا با بحران مشروعيت روبرو ميشود. براى مثال (رالف ميلي باند ) در شگفت است كه تاكى ميتوان از مردم انتظار داشت ،كه با وجود دولت بيش از پيش متمركزسرمايه دارى همچنان به دموكراسى باور داشت، اين مكتب پاره هايى از تحليل فرويد و روانكاوى را مورد مطالعه قرار داده است.
ب) ديالكتيك:
رهيافت ديالكتيكى در كلى ترين سطح آن به معناى تآكيد بر جامعيت اجتماعى است ( پل كارنتون ) ميگويد :
هيچ يك از جنبه هاى زندگى اجتماعي وهيچ پديده اى رانميتوان بدون ارتباط آن با كل تاريخى و ساختار اجتماعى بعنوانيك هستى جهان ادراك كرد. اين انديشه به دو عنصر اشاره دارد
الف) عنصر همزمان : كه به روابط متقابل اجزاى سازنده ى جامعه در چارچوب هاى جامعيت معاصر مربوط ميشود.
ب)عنصر ناهمزمان : كه پديده ها را به ريشه ى تاريخى جامعه ى امروزى ربط داده و راهى به آينده مى گشايد.
اين دبستان معتقد است در جامعه ى سرمايه دارى ، نظريه و عمل از هم جدا گشته و موجوديتى گسسته دارند.
به اين معنا كه نظريه پردازى كار يك گروه شده كه به خود حق نظريه پردازى داده و عمل به گروه كم قدرت تر ديگرى واگذار شده است. به نظر آنها بايد نظريه و عمل را چنان مرتبط ساخت كه رابطه ى ميان آندو برقرار گردد ولى با وجود چنين هدفى هنوز ناكام مانده اند.
يكى از مشهور ترين علايق ديالكتيكي مربوط به هابر ماس است ، علاقه ى هابر ماس به دانش و منافع بشرى است كه دانش را در سطح عينى و منافع بشرى راپديده هاى ذهني ترى هستند.
هابر ماس ميان سه نظام معرفتىو منافع وابسته به آنها تفكيك قائل است دكه از نظر مردم عادى ناشناخته اند و اين وظيفه ى نظريه پردازان انتقادي است كه اين منافع را آشكار سازند.
الف) علم تحليلى يا نظامها ى علمى اثبات گرايانه وكلاسيك منفعت حاكم بر اين نظام،نظارت فنى است كه ميتواند آنرا در مورد محيط ، جوامع ديگر يا مردم داخل جامعه بكار بست.
ب) .دانش انسان دوستانه : كه منفعت آن در جهت فهم جهان است وبا اين نظر كلي كار ميكند كه "فهم گذشته ما را در فهم امروز ياري مي دهد.
ج ) دانش انتقادى :
كه هابرماس ومكتب فرانكفورت از آن پشتيباني مى كنند و منفعت آن ، رها سازى بشر است.

افکار یورگن هابر ماس :
هابر ماس با مارکس شروع کرده وسالها هدفش این بوده است که برنامه نظری در جهت بازسازی مادی اندیشی تاریخی تنظیم کند هابر ماس تمایزمیان کار و کنش متقابل را نقطه شروع میگیرد .
الف ) کارکردن بعنوان کنش معقول وهدفدار
ب) کنش متقابل یا کنش ارتباطی

به نظر او مارکس با چشم پوشی از کنش متقابل و تقلیل آن به عنصر کار گرایش داشت . هابر ماس در بررسی کنش معقول وهدفدار میان کنش وسیله ای و کنش استراتژیک تفاوت قائل میشود . هدف هر دو کنش چیرگی وسیله است ولی کنش وسیله ای به کنشگر واحد و کنش استراتژیک به عمل دو یا چند کنشگر راجع میشود غایت کنش معقول وهدفدار دست یابی به یک هدف است غایت کنش ارتباطی دست یابی به تفاهم ارتباطی است . هابر ماس در جایی از مارکس جدا میشود که میگوید : بارزترین و فراگیرترین پدیده بشری کنش ارتباطی است و نه کنش کار .
در حالی که هدف مارکس ایجاد یک جامعه کمونیستی بود که در آن کار تحریف نشده ( انسانی ) برای نخستین بار بوجود آید اما هدف سیاسی هابر ماس جامعه ای است که در آن ارتباط تحریف نشده ( کنش ارتباطی )برقرار گردد . نظریه پردازی هر دو اندیشمند بدایت و نهایتی دارد . مارکس در بدایت نظریه اش تحلیل انتقادی کار در دوره های گوناگون به ویژه در دوره سرمایه داری را مبنا قرار میدهد اما هابر ماس کنش ارتباطی را مبنا قرار میدهد . از نظر هر دو اندیشمند این بدایت تا نهایت ساختارهای اجتماعی مانع از پدید آمدن مدینه فاضله هستند . دبستان انتقادی به دنبال حقیقت است حقیقت توافقی بخشی از ارتباط و تحقق کامل آن هدف نظریه تکاملی هابر ماس است . "نقد درمانی مشابه گفتار درمانی " روانکاوی است که اولی در جامعه شناسی و دومی در روانشناسی به کار میروند و هر دو از کنش گفتاری که بخشی از کنش ارتباطی است نشات میگیرند . از آنجایی که هدف غایی نظریه انتقادی زندگی نیک و حقیقی است و این در ذات مفهوم حقیقت نهفته است پس امکان بالقوه تحقق آن در کنش ارتباطی وجود دارد . کاربرد عقلانیت در کنش ارتباطی به ارتباط رها از سلطه و ارتباط آزاد و باز میانجامد پس عقلانیت ملهم از وبر مستلزم رها سازی ورفع محدودیتهای ارتباط است . هابر ماس مشروعیت سازیها و از آن کلی تر ایدئولوژیها را علتهای اصلی ارتباط تحریف شده میداند باید این علتها را از میان برداریم چنین عقلانیتی سرکوبگری هنجار بخش و خشک اندیش را در سطح هنجارهای اجتماعی کاهش میدهد و انعطاف پذیری و باز اندیشی فرد را می افزاید . پرورش این نظام غیر محدود کننده نوین ،جان کلام نظریه تکامل اجتماعی هابر ماس را تشکیل میدهد هابر ماس میان کنش ارتباطی و مباحثه تمایز قایل میشود که در مباحثه موقعیت گفتاری آرمانی استدلال تعیین کننده است نه نیرو و قدرت .
دارندگان استدلال بهتر شانس حصول توافق را دارند . توافق به گونه نظر ی از مباحثه پدید میآید.طی مباحثه چهار نوع معیار برای تعیین اعتبار داعیه ها مطرح شده واز سوی مباحثه کننده گان تشخیص داده میشوند .
1- باید تشخیص داده شود که بیانات گوینده قابل درک و فهم است .
2- قضایای مطرود باید حقیقت داشته باشد .
3- گوینده باید در طرح قضایایش صادق باشد .
4- گوینده حق داشته باشد که چنین قضایايی را بر زبان آورد .
توافق تنها زمانی بدست می آید که همه این داعیه های اعتبار مطرح و پذیرفته شوند در جامعه نوین نیروهایی وجود دارند که این روند را مخدوش میسازند (صنعت فرهنگ ) و مانع از پیدایش توافق میشوند . برای پدید آمدن جامعه آرمانی ، هابر ماس میگوید باید این نیروها از میان برداشته شود .

انتقاد مارکسیست های ساختاری به مارکسیستهای دیگر :
مارکسیست های ساختاری چون خود را وفادارترین افراد به آخرین آثار مارکس میدانند در انتقاد خود میگویند :
1- گرایش بسیاری از مارکسیست ها را به تاکید بر داده های تجربی در تحلیلشان مورد انتقاد قرار میدهند ، چون گودلیه معتقد است بسیاری از واقعیتهای تعیین کننده زندگی سرمایه داری را باید در ساختار حاکم بر نظام جستجو کرد.
2- تاریخ گری بسیاری از مارکسیست ها را رد میکنند ، چون تاکید بر آن را ، چشم پوشی از ساختار مسلط می انگارند ، در حالی که وظیفه اصلی مارکسیسم را بررسی ساختار جامعه معاصر میداند .
3- از جبر گرای اقتصادی تقلیل گرایانه برخی از نظریه های مارکسیستی انتقاد میکند و همه بخشهای جهان اجتماعی را مهم می شمارند (به ویژه ساختار سیاسی و ایدئولوژیک ) چنانکه "پولاتراس "برای دولت حتی خود مختاری نسبی قائل است ،به ویژه وی از کسانیکه میگویند برای تحول اقتصادی چه فرق میکند که با فاشیسم سرو کار داشته باشند یا با دمکراسی انتقاد میکند .او معتقد است که امپریالیسم تنها پدیده اقتصادی نیست و پدیده ای بس پیچیده تر است که جنبه های گوناگونی دارد .
4- مارکسیست های ساختاری گرایش انسانگرایانه و ذهن گرایانه از مارکسیسم را به شدت رد میکنند ، به نظر آنان تاکید بر روی ساختارهای عینی جامعه ، اقتصاد ، سیاست و ایدئولوژی میباشند نه کنشگرانه انسانی درون این سیاختارها . آنان حتی طبقات اجتماعی را به منزله روابط تنازع آمیز عینی در نظر میگیرند نه مرکب از کنش گران ارادی .
اصول مارکسیسم ساختاری :
گرایش به بررسی ساختارهای پنهان ولی مسلط بر جامعه سرمایه داری دارند آنان معتقند که ساختارهای واقعی در جهان وجود دارد که آنچه را کنش گران می اندیشند و انجام میدهند تعیین میکنند . با آنکه اهمیت اقتصاد را می پذدیرند اما به ساخته های گوناگون به ویژه سیاسی و ایدئولوژیک نیز توجه دارند با اینکه فعالیت کنشگران محدود به الزامهای ناشی از ساختارهای می بینند که در درون آنها بسر می برند نمی خواهند این برداشت به دلالتهای انفعالی بکشد و ضمن اینکه فرو پاشی نظام را ناشی از تناقض های میان ساختار می بیند بعنوان مارکسیست های عملگرا نمی توانند نتیجه گیری کنند که آ دمها باید فقط دست روی دست گذاشته و صبر پیشه کنند اینان بر اهمیت تحقق نظری بیشتر تاکید دارند تا تحقیق علمی همچنین معتقدند به اولویت بررسی ساختارهای ایستا و نه روانه های تاریخی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:37  توسط   |